تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠

[ نامهء گژدهم به نزديك كاوس ]

چو برگشت سهراب گژدهم پير * بياورد و بنشاند مردى دبير
يكى نامه بنوشت نزديك شاه * برافگند پوينده مردى به راه
نخست آفرين كرد بر كردگار * نمود آنگهى گردش روزگار
كه آمد بر ما سپاهى گران * همه رزم جويان كند آوران
يكى پهلوانى بپيش اندرون * كه سالش ده و دو نباشد فزون
به بالا ز سرو سهى برترست * چو خورشيد تابان به دو پيكرست
برش چون بر پيل و بالاش برز * نديدم كسى را چنان دست و گرز
چو شمشير هندى بچنگ آيدش * ز دريا و از كوه تنگ آيدش
چو آواز او رعد غرّنده نيست * چو بازوى او تيغ برّنده نيست
هجير دلاور ميان را ببست * يكى بارهء تيزتگ بر نشست
بشد پيش سهراب رزم آزماى * بر اسپش نديدم فزون زان بپاى
كه بر هم زند مژّه را جنگ جوى * گرايد ز بينى سوى مغز بوى
كه سهرابش از پشت زين بر گرفت * برش ماند زان بازو اندر شگفت
درستست و اكنون بزنهار اوست * پر انديشه جان از پى كار اوست
سواران تركان بسى ديده‌ام * عنان پيچ زين گونه نشنيده‌ام
مبادا كه او در ميان دو صف * يكى مرد جنگ آور آورد به كف
بران كوه بخشايش آرد زمين * كه او اسپ تازد برو روز كين
عنان دار چون او نديدست كس * تو گفتى كه سام سوارست و بس
بلنديش بر آسمان رفته گير * سر بخت گردان همه خفته گير
اگر خود شكيبيم يك چند نيز * نكوشيم و ديگر نگوييم چيز
اگر دم زند شهريار زمين * نراند سپاه و نسازد كمين
دژ و باره گيرد كه خود زور هست * نگيرد كسى دست او را بدست
كه اين باره را نيست پاياب اوى * درنگى شود شير ز اشتاب اوى
چو نامه به مهر اندر آمد بشب * فرستاده را جست و بگشاد لب
[ بگفتش چنان رو كه فردا پگاه * نبيند ترا هيچكس زان سپاه ]
فرستاد نامه سوى راه راست * پس نامه آنگاه بر پاى خاست
بنه بر نهاد و سر اندر كشيد * بران راه بىراه شد ناپديد
سوى شهر ايران نهادند روى * سپردند آن بارهء دژ بدوى

[ گرفتن سهراب دژ سپيد را ]

چو خورشيد بر زد سر از تيره كوه * ميان را ببستند تركان گروه
سپهدار سهراب نيزه بدست * يكى باركش بارهء بر نشست
سوى باره آمد يكى بنگريد * بباره درون بس كسى را نديد
بيامد در دژ گشادند باز * نديدند در دژ يكى رزمساز
بفرمان همه پيش او آمدند * بجان هر كسى چاره جو آمدند
چو نامه بنزديك خسرو رسيد * غمى شد دلش كان سخنها شنيد
گرانمايگان را ز لشكر بخواند * وزين داستان چند گونه براند
نشستند با شاه ايران بهم * بزرگان لشكر همه بيش و كم