ز شهر و ز لشكر مهانرا بخواند * سزاوار با او بشادى نشاند
گسارندهء باده آورد ساز * سيه چشم و گلرخ بتان طراز
نشستند با رودسازان بهم * بدان تا تهمتن نباشد دژم
چو شد مست و هنگام خواب آمدش * همى از نشستن شتاب آمدش
سزاوار او جاى آرام و خواب * بياراست و بنهاد مشك و گلاب
[ آمدن تهمينه دختر شاه سمنگان به نزد رستم ]
چو يك بهره از تيره شب در گذشت * شباهنگ بر چرخ گردان بگشت
سخن گفتن آمد نهفته براز * در خوابگه نرم كردند باز
يكى بنده شمعى معنبر بدست * خرامان بيامد ببالين مست
پس پرده اندر يكى ماه روى * چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوى
دو ابرو كمان و دو گيسو كمند * به بالا بكردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جان پاك * تو گفتى كه بهره ندارد ز خاك
از او رستم شير دل خيره ماند * برو بر جهان آفرين را بخواند
بپرسيد زو گفت نام تو چيست * چه جويى شب تيره كام تو چيست
چنين داد پاسخ كه تهمينهام * تو گويى كه از غم به دو نيمهام
يكى دخت شاه سمنگان منم * ز پشت هژبر و پلنگان منم
بگيتى ز خوبان مرا جفت نيست * چو من زير چرخ كبود اندكيست
كس از پرده بيرون نديدى مرا * نه هرگز كس آوا شنيدى مرا
بكردار افسانه از هر كسى * شنيدم همى داستانت بسى
كه از شير و ديو و نهنگ و پلنگ * نترسى و هستى چنين تيز چنگ
شب تيره تنها بتوران شوى * بگردى بران مرز و هم نغنوى
بتنها يكى گور بريان كنى * هوا را بشمشير گريان كنى
هر آن كس كه گرز تو بيند بچنگ * بدرّد دل شير و چنگ پلنگ
برهنه چو تيغ تو بيند عقاب * نيارد بنخچير كردن شتاب
نشان كمند تو دارد هژبر * ز بيم سنان تو خون بارد ابر
چو اين داستانها شنيدم ز تو * بسى لب بدندان گزيدم ز تو
بجستم همى كفت و يال و برت * بدين شهر كرد ايزد آبشخورت
تراام كنون گر بخواهى مرا * نبيند جزين مرغ و ماهى مرا
يكى آنك بر تو چنين گشتهام * خرد را ز بهر هوا كشتهام
و ديگر كه از تو مگر كردگار * نشاند يكى پورم اندر كنار
مگر چون تو باشد به مردى و زور * سپهرش دهد بهره كيوان و هور
سه ديگر كه اسپت بجاى آورم * سمنگان همه زير پاى آورم
چو رستم بر انسان پرى چهره ديد * ز هر دانشى نزد او بهره ديد
و ديگر كه از رخش داد آگهى * نديد ايچ فرجام جز فرّهى
بفرمود تا موبدى پر هنر * بيايد بخواهد و را از پدر
چو بشنيد شاه اين سخن شاد شد * بسان يكى سرو آزاد شد
[ بدان پهلوان داد آن دخت خويش * بدان سان كه بودست آيين و كيش ]