ز پر مايه اسپان زرّين ستام * ز ترگ و ز شمشير زرّين نيام
جزين هر چه پر مايهتر بود نيز * بايرانيان ماند بسيار چيز
ميان باز نگشاد كس كشته را * نجستند مردان برگشته را
بدان دشت نخچير باز آمدند * ز هر نيكويى بىنياز آمدند
نوشتند نامه بكاوس شاه * ز تركان و ز دشت نخچيرگاه
و زان كز دليران نشد كشته كس * زواره ز اسپ اندر افتاد و بس
بران دشت فرخنده بر پهلوان * دو هفته همى بود روشن روان
سيم را بدرگاه شاه آمدند * بديدار فرّخ كلاه آمدند
چنين است رسم سراى سپنج * يكى زو تن آسان و ديگر برنج
برين و بران روز هم بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد
سخنهاى اين داستان شد ببن * ز سهراب و رستم سرايم سخن
سهراب
[ آغاز داستان سهراب ]
اگر تند بادى برايد ز كنج * به خاك افگند نارسيده ترنج
ستمكاره خوانيمش ار دادگر * هنرمند دانيمش ار بىهنر
اگر مرگ دادست بيداد چيست * ز داد اين همه بانگ و فرياد چيست
ازين راز جان تو آگاه نيست * بدين پرده اندر ترا راه نيست
همه تا در آز رفته فراز * بكس بر نشد اين در راز باز
برفتن مگر بهتر آيدش جاى * چو آرام يابد بديگر سراى
دم مرگ چون آتش هولناك * ندارد ز برنا و فرتوت باك
درين جاى رفتن نه جاى درنگ * بر اسپ فنا گر كشد مرگ تنگ
چنان دان كه دادست و بيداد نيست * چو داد آمدش جاى فرياد نيست
جوانى و پيرى بنزديك مرگ * يكى دان چو اندر بدن نيست برگ
دل از نور ايمان گر آگندهء * ترا خامشى به كه تو بندهء
برين كار يزدان ترا راز نيست * اگر جانت با ديو انباز نيست
بگيتى دران كوش چون بگذرى * سرانجام نيكى بر خود برى
كنون رزم سهراب رانم نخست * ازان كين كه او با پدر چون بجست
[ آمدن رستم به نخجيرگاه ]
ز گفتار دهقان يكى داستان * بپيوندم از گفتهء باستان
ز موبد برين گونه بر داشت ياد * كه رستم يكى روز از بامداد
غمى بد دلش ساز نخچير كرد * كمر بست و تركش پر از تير كرد
سوى مرز توران چو بنهاد روى * چو شير دژاگاه نخچير جوى
چو نزديكى مرز توران رسيد * بيابان سراسر پر از گور ديد
بر افروخت چون گل رخ تاج بخش * بخنديد و ز جاى بركند رخش