بسودابه فرمود كاندر نشين * نشست و بخورشيد كرد آفرين
بلشكرگه آورد لشكر ز شهر * ز گيتى برين گونه جويند بهر
سپاهش فزون شد ز سيصد هزار * زره دار و برگستوانور سوار
برو انجمن شد ز بربر سوار * ز مصر و ز هاماوران صد هزار
بيامد گران لشكرى بربرى * سواران جنگ آور لشكرى
[ پيغام فرستادن كاوس به نزديك قيصر روم و افراسياب ]
فرستاده شد نزد قيصر ز شاه * سوارى كه اندر نور ديد راه
بفرمود كز نامداران روم * كسى كو بنازد بران مرز و بوم
جهان ديده بايد عنان دار كس * سنان و سپر بايدش يار بس
چنين لشكرى بايد از مرز روم * كه آيند با من بآباد بوم
پس آگاهى آمد ز هاماوران * بدشت سواران نيزهوران
كه رستم بمصر و ببربر چه كرد * بران شهرياران بروز نبرد
دليرى بجستند گرد و سوار * عنان پيچ و مرد افگن و نيزه دار
نوشتند نامه يكى مردوار * سخنهاى شايسته و آبدار
كه ما شاه را چاكر و بندهايم * بفرمان و رايش همه زندهايم
چو از گرگساران بيامد سپاه * كه جويند گاه سرافراز شاه
دل ما شد از كار ايشان به درد * كه دلشان چنين برترى ياد كرد
همى تاج او خواست افراسياب * ز راه خرد سرش گشته شتاب
برفتيم با نيزههاى دراز * برو تلخ كرديم آرام و ناز
از يشان و از ما بسى كشته شد * زمانه بهر نيك و بد گشته شد
كنون كآمد از كار او آگهى * كه تازه شد آن تخت شاهنشهى
همه نامداران شمشير زن * برين كينه گه بر شدند انجمن
چو شه بر گرايد ز بربر عنان * به گردن بر آريم يك سر سنان
زمين كوه تا كوه پر خون كنيم * ز دشمن بيابان چو جيحون كنيم
فرستاده تازى بر افگند و رفت * ببربرستان روى بنهاد و تفت
چو نامه بر شاه ايران رسيد * بران گونه گفتار بايسته ديد
از يشان پسند آمدش كار كرد * بافراسياب آن زمان نامه كرد
كه ايران بپرداز و بيشى مجوى * سر ما شد از تو پر از گفت و گوى
ترا شهر توران بسندست خود * بخيره همى دست يازى ببد
فزونى مجوى ار شدى بىنياز * كه درد آردت پيش رنج دراز
ترا كهترى كار بستن نكوست * نگه داشتن بر تن خويش پوست
ندانى كه ايران نشست منست * جهان سربسر زير دست منست
پلنگ ژيان گر چه باشد دلير * نيارد شدن پيش چنگال شير
چو آگاهى آمد بافراسياب * سرش پر ز كين گشت و دل پر شتاب
فرستاد پاسخش كين گفت و گوى * نزيبد جز از مردم زشتخوى
ترا گر سزا بودى ايران بدان * نيازت نبودى بمازندران
چنين گفت كايران دو رويه مراست * ببايد شنيدن سخنهاى راست