تو هر گه كه آيى به بربرستان * نبينى مگر تيغ و گرز گران
همين بند و زندانت آراستست * اگر رايت اين آرزو خواستست
بيايم بجنگ تو من با سپاه * برين گونه سازيم آيين و راه
چو بشنيد پاسخ گو پيل تن * دليران لشكر شدند انجمن
سوى راه دريا بيامد بجنگ * كه بر خشك بر بود ره با درنگ
بكشتى و زورق سپاهى گران * بشد تا سر مرز هاماوران
بتاراج و كشتن نهادند روى * ز خون روى كشور شده جوى جوى
خبر شد بشاه هماور ازين * كه رستم نهادست بر رخش زين
ببايست ناگاهش آمد بجنگ * نبد روزگار سكون و درنگ
چو بيرون شد از شهر خود با سپاه * بروز درخشان شب آمد سياه
چپ و راست لشكر بياراستند * بجنگ اندرون نامور خواستند
گو پيل تن گفت جنگى منم * بآورد گه بر درنگى منم
بر آورد گرز گران را بدوش * برانگيخت رخش و بر آمد خروش
چو ديدند لشكر بر و يال اوى * بچنگ اندرون گرز و گوپال اوى
تو گفتى كه دلشان بر آمد ز تن * ز هولش پراگنده شد انجمن
همان شاه با نامور سركشان * ز رستم چو ديدند يك يك نشان
گريزان بيامد بهاماوران * ز پيش تهمتن سپاهى گران
چو بنشست سالار با راى زن * دو مرد جوان خواست از انجمن
بدان تا فرستد هم اندر زمان * بمصر و ببربر چو باد دمان
يكى نامه هر يك بچنگ اندرون * نوشته به درد دل از آب خون
كزين پادشاهى بدان نيست دور * بهم بود نيك و بد و جنگ و سور
گرايدونك باشيد با من يكى * ز رستم نترسم بجنگ اندكى
و گرنه بدان پادشاهى رسد * درازست بر هر سويى دست بد
چو نامه بنزديك ايشان رسيد * كه رستم بدين دشت لشكر كشيد
همه دل پر از بيم برخاستند * سپاهى ز كشور بياراستند
نهادند سر سوى هاماوران * زمين كوه گشت از كران تا كران
سپه كوه تا كوه صف بر كشيد * پى مور شد بر زمين ناپديد
چو رستم چنان ديد نزديك شاه * نهانى بر افگند مردى به راه
كه شاه سه كشور برآراستند * برين گونه از جاى برخاستند
اگر جنگ را من بجنبم ز جاى * ندانند سر را بدين كين ز پاى
نبايد كزين كين به تو بد رسد * كه كار بد از مردم بد رسد
مرا تخت بربر نيايد به كار * اگر بد رسد بر تن شهريار
فرستاده بشنيد و آمد دوان * بنزديك كاوس كى شد نهان
پيام تهمتن همه باز راند * چو بشنيد كاوس خيره بماند
چنين داد پاسخ كه منديش ازين * نه گسترده از بهر من شد زمين
چنين بود تا بود گردان سپهر * كه با نوش زهرست با جنگ مهر
و ديگر كه دارنده يار منست * بزرگى و مهرش حصار منست