ز قطران و ز آتش و ز مهرير * ز فردوس و ز حور و ز جوى شير
ز كافور منشور و ماء معين * درخت بهشت و مى و انگبين
اگر شاه بپذيرد اين دين راست * دو عالم بشاهى و شادى و راست
همان تاج دارد همان گوشوار * همه ساله با بوى و رنگ و نگار
شفيع از گناهش محمّد بود * تنش چون گلاب مصعّد بود
بكارى كه پاداش يا بى بهشت * نبايد بباغ بلا كينه كشت
تن يزدگرد و جهان فراخ * چنين باغ و ميدان و ايوان و كاخ
همه تخت گاه و همه جشن و سور * نَخرّم بديدار يك موى حور
دو چشم تو اندر سراى سپنج * چنين خيره شد از پى تاج و گنج
بس ايمن شدستى برين تخت عاج * بدين يوز و باز و بدين مهر و تاج
جهانى كجا شربتى آب سرد * نيرزد دلت را چه دارى به درد
هر آنكس كه پيش من آيد بجنگ * نبيند بجز دوزخ و گور تنگ
بهشتست اگر بگروى جاى تو * نگر تا چه باشد كنون راى تو
بقرطاس مهر عرب بر نهاد * درود محمد همى كرد ياد
چو شعبه مغيره بگفت آن زمان * كه آيد بر رستم پهلوان
ز ايران يكى نامدارى ز راه * بيامد بر پهلوان سپاه
كه آمد فرستادهيى پير و سست * نه اسپ و سليح و نه چشمى درست
يكى تيغ باريك بر گردنش * پديد آمده چاك پيراهنش
چو رستم بگفتار او بنگريد * ز ديبا سراپردهء بركشيد
ز زربفت چينى كشيدند نخ * سپاه اندر آمد چو مور و ملخ
نهادند زرين يكى زيرگاه * نشست از برش پهلوان سپاه
بر او از ايرانيان شست مرد * سواران و مردان روز نبرد
بزر بافته جامههاى بنفش * به پا اندرون كرده زرينه كفش
همه طوق داران با گوشوار * سرا پرده آراسته شاهوار
چو شعبه به بالاى پرده سراى * بيامد بران جامه ننهاد پاى
همى رفت بر خاك بر خوار خوار * ز شمشير كرده يكى دستوار
نشست از بر خاك و كس را نديد * سوى پهلوان سپه ننگريد
به دو گفت رستم كه جان شاد دار * بدانش روان و تن آباد دار
به دو گفت شعبه كه اى نيك نام * اگر دين پذيرى شوم شادكام
بپيچيد رستم ز گفتار اوى * بروهاش پر چين شد و زرد روى
ازو نامه بستد بخواننده داد * سخنها برو كرد خواننده ياد
چنين داد پاسخ كه او را بگوى * كه نه شهريارى نه ديهيم جوى
نديده سر نيزهات بخت را * دلت آرزو كرد مر تخت را
سخن نزد دانندگان خوار نيست * ترا اندرين كار ديدار نيست
اگر سعد با تاج ساسان بدى * مرا رزم او كردن آسان بدى
و ليكن بدان كاخترت بىوفاست * چه گوييم كامروز روز بلاست
ترا گر محمد بود پيش رو * بدين كهن گويم از دين نو