ز نخچير و از مى بيك سو كشيد * بدان چندگه روى كس را نديد
همه مهتران سوى موبد شدند * ز هر گونهيى داستانها زدند
بدان تا چه بد نامور شاه را * كه بر بست بر كهتران راه را
چو بشنيد موبد بشد نزد شاه * به دو داد يك سر پيام سپاه
چنين داد پاسخ ورا شهريار * كه من تنگ دل گشتم از روزگار
ز گفتار اين مرد اختر شناس * ز گردون گردان شدم ناسپاس
بگنجور گفت آن يكى پرنيان * بياور يكى رقعه اندر ميان
بياورد گنجور و موبد بديد * دلش تنگ شد خامشى برگزيد
ازان پس به دو گفت يزدان بس است * كجا برتر از دانش هر كس است
گر ايدونك ناچار گردان سپهر * دگرگون نمايد بجوينده چهر
بتيمار كى باز گردد ز بد * چنين گفته از دانشى كى سزد
جز از شادمانيت هرگز مباد * ز گفتار ايشان مكن هيچ ياد
ز موبد چو بشنيد خسرو سخن * بخنديد و كارى نو افگند بن
دبير پسنديده را خواند پيش * سخن گفت با او ز اندازه بيش
[ نامه نوشتن خسرو به قيصر و پاسخ قيصر و خواستن او دار مسيح ]
بقيصر يكى نامه فرمود شاه * كه بر نِه سزاوار شاهى كلاه
كه مريم پسر زاد زيبا يكى * كه هرگز نديدى چنو كودكى
نشايد مگر دانش و تخت را * و گر در هنر بخشش و بخت را
چو من شادمانم تو شادان بزى * كه شاهى و گردنكشى را سزى
چو آن نامه نزديك قيصر رسيد * نگه كرد و توقيع پرويز ديد
بفرمود تا گاودم بر درش * دميدند و پر بانگ شد كشورش
ببستند آيين ببى راه و راه * پر آواز شيروى پرويز شاه
بر آمد هم آواز رامشگران * همه شهر روم از كران تا كران
بدرگاه بردند چندى صليب * نسيم گلان آمد و بوى طيب
بيك هفته زين گونه با رود و مى * ببودند شادان ز شيروى كى
بهشتم بفرمود تا كاروان * بيامد بدرگاه با ساروان
صد اشتر ز گنج درم بار كرد * چو پنجه شتر بار دينار كرد
ز ديباى زربفت رومى دويست * كه گفتى ز زر جامه با رز يكيست
چهل خوان زرين پايه بسد * چنان كز در شهر ياران سزد
همان چند زرّين و سيمين دده * بگوهر بر و چشمشان آژده
بمريم فرستاد چندى گهر * يكى نرّه طاووس كرده بزر
چه از جامهء نرم رومى حرير * ز در و زبرجد يكى آبگير
همان باژ كشور كه تا چار بار * ز دينار رومى هزاران هزار
فرستاده چون مرد رومى چهل * كجا هر چهل بود بيدار دل
گوى پيش رو نام او خانگى * كه همتا نبودش بفرزانگى
همى شد برين گونه با ساروان * شتربار دينار ده كاروان
چو آگاهى آمد بپرويز شاه * كه پيغمبر قيصر آمد ز راه