كنون تا تو رفتى برين راه بود * نيازش ببرگشتن شاه بود
جهاندار خسرو بموسيل گفت * كه رنج تو كى ماند اندر نهفت
بكوشيم تا روز تو به شود * همان نامت از مهتران مه شود
به دو گفت موسيل كاى شهريار * به من بر يكى تازه كن روزگار
كه آيم ببوسم ركيب ترا * ستايش كنم فرّ و زيب ترا
به دو گفت خسرو كه با رنج تو * درفشان كنم زين سخن گنج تو
برون كرد يك پاى خويش از ركيب * شد آن مرد بيدار دل ناشكيب
ببوسيد پاى و ركيب و را * همى خيره گشت از نهيب ورا
چو بيكار شد مرد خسرو پرست * جهانجوى فرمود تا برنشست
و ز ان دشت بىبر برانگيخت اسپ * همى تاخت تا پيش آذر گشسب
نوان اندر آمد بآتشكده * دلش بود يك سر به درد آژده
بشد هيربد زند و استا بدست * بپيش جهاندار يزدان پرست
گشاد از ميان شاه زرّين كمر * بر آتش بر آگند چندى گهر
نيايش كنان پيش آذر بگشت * بناليد و ز هيربد برگذشت
همى گفت كاى داور داد و پاك * سر دشمنان اندر آور به خاك
تو دانى كه بر داد نالم همى * همه راه نيكى سگالم همى
تو مپسند بيداد بيدادگر * بگفت اين و بر بست زرّين كمر
سوى دشت دوك اندر آورد روى * همى شد خليده دل و راه جوى
چو آمد بلشكر گه خويش باز * همان تيره گشت آن شب ديرياز
فرستاد بيدار كارآگهان * كه تا باز جويند كار جهان
چو آگاه شد لشكر نيمروز * كه آمد ز ره شاه گيتى فروز
همه كوس بستند بر پشت پيل * زمين شد بكردار درياى نيل
از ان آگهى سر بسر نو شدند * به يارى بنزديك خسرو شدند
[ آگاه شدن بهرام چوبينه از بازگشتن خسرو و نامه نوشتن به سرداران ايران ]
چو آمد ببهرام زين آگهى * كه تازه شد آن فرّ شاهنشهى
همانگونه ز لشكر يكى نامجوى * نگه كرد با دانش و آب روى
كجا نام او بود دانا پناه * كه بهرام را او بدى نيك خواه
دبير سرافراز را پيش خواند * سخنهاى بايسته چندى براند
بفرمود تا نامههاى بزرگ * نويسد بران مهتران سترگ
بگستهم و گردوى و بندوى گرد * كه از مهتران نام گردى ببرد
چو شاپور و چون انديان سوار * هر انكس كه بود از يلان نامدار
سر نامه گفت از جهان آفرين * همى خواهم اندر نهان آفرين
چو بيدار گرديد يك سر ز خواب * نگيريد بر بد ازين سان شتاب
كه تا در جهان تخم ساسانيان * پديد آمد اندر كنار و ميان
از يشان نرفتست جز برترى * بگرد جهان گشتن و داورى
نخست از سر بابكان اردشير * كه اندر جهان تازه شد دار و گير
زمانه ز شمشير او تيره گشت * سر نامداران همه خيره گشت