نخستين سخن گويم از اردوان * از ان نامداران روشن روان
شنيدى كه بر نامور سوفزاى * چه آمد ز پيروز ناپاك راى
رها كردن از بند پاى قباد * و زان مهتران دادن او را بباد
قباد بدانديش نيرو گرفت * هنرها بشست از دل آهو گرفت
چنان نامور نيكدل را بكشت * برو شد دل نامداران درشت
كسى كو نشايد به پيوند خويش * هوا برگزيند ز فرزند خويش
به بيگانگان هم نشايد بنيز * نجويد كسى عاج از چوب شيز
بساسانيان تا نداريد اميد * مجوييد ياقوت از سرخ بيد
چو اين نامه آرند نزد شما * كه فرخنده باد اورمزد شما
بنزديك من جايتان روشنست * بر و آستى هم ز پيراهنست
بيك جاى مان بود آرام و خواب * اگر تيره بد گر بلند آفتاب
چو آييد يك سر بنزديك من * شود روشن اين جان تاريك من
نينديشم از روم و ز شاهشان * بپاى اندر آرم سر و گاهشان
نهادند بر نامهها مهر اوى * بيامد فرستادهء راه جوى
بكردار بازارگانان برفت * بدرگاه خسرو خراميد تفت
يكى كاروانى ز هر گونه چيز * ابا نامهها هديهها داشت نيز
بديد آن بزرگى و چندان سپاه * كه گفتى مگر بر زمين نيست راه
بدل گفت با اين چنين شهريار * نخواهد ز بهرام يل زينهار
يكى مرد بىدشمنم پارسى * همان بار دارم شتروار سى
چرا خويشتن كرد بايد هلاك * بلندى پديدار گشت از مغاك
شوم نامه نزديك خسرو برم * بنزديك او هديهء نو برم
بانديشه آمد بنزديك شاه * ابا هديه و نامه و نيك خواه
درم برد و با نامهها هديه برد * سخنهاش بر شاه گيتى شمرد
جهاندار چون نامهها را بخواند * مر او را بكرسى زرّين نشاند
به دو گفت كاى مرد بسيار دان * تو بهرام را نزد من خوار دان
كنون زانچ كردى رسيدى بكام * فزون تر مجو اندرين كار نام
بفرمود تا نزد او شد دبير * مران پاسخ نامه را ناگزير
نوشت اندران نامههاى دراز * كه اى مهتر گرد گردن فراز
همه نامههاى تو بر خوانديم * فرستاده را پيش بنشانديم
بگفتار بيكار با خسرويم * بدل با تو همچون بهار نويم
چو لشكر به يارى بدين مرز و بوم * كه انديشد از گرز مردان روم
همه پاك شمشيرها بركشيم * بجنگ اندرون روميان را كشيم
چو خسرو ببيند سپاه ترا * همان مردى و پايگاه ترا
دلش زود بيكار و لرزان شود * ز پيشت چو رو به گريزان شود
بدان نامهها مهر بنهاد شاه * ببردان پسنديدهء نيك خواه
به دو گفت شاه اى خردمند مرد * برش گنج يا بى ازين كاركرد
مر او را گهر داد و دينار داد * گرانمايه ياقوت بسيار داد