چو بشنيد چوبينه گفتار زن * كه با او همى گفت چوگان مزن
هرانكس كه رفتى بميدان اوى * چو نزديك گشتى بچوگان و گوى
زدى دست بر پشت او نرم نرم * سخن گفتن خوب و آواز گرم
چنين تا بپور سياوش رسيد * زره در برش آشكارا بديد
به دو گفت اى بتّر از خار گز * بميدان كه پوشد زره زير خز
بگفت اين و شمشير كين بر كشيد * سراپاى او پاك بر هم دريد
چو بندوى زان كشتن آگاه شد * برو تابش روز كوتاه شد
بپوشيد پس جوشن و بر نشست * ميان يلى لرز لرزان ببست
ابا چند تن رفت لرزان به راه * گريزان شد از بيم بهرامشاه
گرفت او از آن شهر راه گريز * بدان تا نبينند ازو رستخيز
به منزل رسيدند و بفزود خيل * گرفتند تازان ره اردبيل
ز ميدان چو بهرام بيرون كشيد * همى دامن از خشم در خون كشيد
از ان پس بفرمود مهروى را * كه باشد نگهدار بندوى را
ببهرام گفتند كاى شهريار * دلت را ببندوى رنجه مدار
كه او چون ازين كشتن آگاه شد * همانا كه با باد همراه شد
پشيمان شد از كشتن يار خويش * كزان تيره دانست بازار خويش
چنين گفت كانكس كه دشمن ز دوست * نداند مبادا ورا مغز و پوست
يكى خفته بر تيغ دندان پيل * يكى ايمن از موج درياى نيل
دگر آنك بر پادشا شد دلير * چهارم كه بگرفت بازوى شير
ببخشاى بر جان اين هر چهار * كزيشان بپيچد سر روزگار
دگر هرك جنباند او كوه را * بران يارگر خواهد انبوه را
تن خويشتن را بدان رنجه داشت * و زان رنج تن باد در پنجه داشت
بكشتى ويران گذشتن بر آب * به آيد كه بر كار كردن شتاب
اگر چشمه خواهى كه بينى به چشم * شوى خيره زو باز گردى بخشم
كسى را كجا كور بد رهنمون * بماند به راه دراز اندرون
هرانكس كه گيرد بدست اژدها * شد او كشته و اژدها زو رها
وگر آزمون را كسى خورد زهر * از ان خوردنش درد و مرگست بهر
نكشتيم بندوى را از نخست * ز دستم رها شد در چاره جست
برين كردهء خويش بايد گريست * ببينيم تا راى يزدان بچيست
و زان روى بندوى و اندك سپاه * چو باد دمان بر گرفتند راه
همى برد هر كس كه بد بردنى * براهى كه موسيل بود ارمنى
بيابان بىراه و جاى دده * سراپردهيى ديد جايى زده
نگه كرد موسيل بود ارمنى * هم آب روان يافت هم خوردنى
جهانجوى بندوى تنها برفت * سوى خيمهها روى بنهاد تفت
چو موسيل را ديد بردش نماز * بگفتند با او زمانى دراز
به دو گفت موسيل ز ايدر مرو * كه آگاهى آيد ترا نوبنو
كه در روم آباد خسرو چه كرد * همى آشتى نو كند گر نبرد