تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1228

مساهمون:

ص١٢٢٨
سكوبا به دو گفت كاى نامدار * فطيرست با ترّهء جويبار
گرايدونك شايد بدين سان خورش * مبادت جز از نوشه اين پرورش
ز اسپ اندر آمد سبك شهريار * همان آنك بودند با او سوار
جهانجوى با آن دو خسرو پرست * گرفت از پى واژ برسم بدست
بخوردند با شتاب چيزى كه بود * پس آنگه بزمزم بگفتند زود
چنين گفت پس با سكوبا كه مى * ندارى تو اى پير فرخنده پى
به دو گفت ما مى ز خرما كنيم * بتمّوز و هنگام گرما كنيم
كنون هست لختى چو روشن گلاب * بسرخى چو بيجاده در آفتاب
هم آنگه بياورد جامى نبيد * كه شد رنگ خورشيد زو ناپديد
بخورد آن زمان خسرو از مى سه جام * مى و نان كشكين كه دارد بنام
چو مغزش شد از بادهء سرخ گرم * هم آنگه بخفت از بر ريگ نرم
نهاد از بر ران بندوى سر * روانش پر از درد و خسته جگر
همان چون بخواب اندر آمد سرش * سكوباى مهتر بيامد برش
كه از راه گردى بر آمد سياه * دران گرد تيره فراوان سپاه
چنين گفت خسرو كه بد روزگار * كه دشمن بدين گونه شد خواستار
نه مردم بكارست و نه بارگى * فراز آمد آن روز بيچارگى
به دو گفت بندوى بس چاره ساز * كه آمدت دشمن بتنگى فراز
به دو گفت خسرو كه اى نيك خواه * مرا اندرين كار بنماى راه
به دو گفت بندوى كاى شهريار * ترا چاره سازم بدين روزگار
و ليكن فدا كرده باشم روان * بپيش جهانجوى شاه جهان
به دو گفت خسرو كه داناى چين * يكى خوب زد داستانى برين
كه هر كو كند بر در شاه كشت * بيابد بدان گيتى اندر بهشت
چو ديوار شهر اندر آمد ز پاى * كلاته نبايد كه ماند بجاى
چو ناچيز خواهد شدن شارستان * مماناد ديوار بيمارستان
تو گر چاره‌يى دانى اكنون بساز * هم از پاك يزدان نه‌اى بىنياز
به دو گفت بندوى كاين تاج زر * مرا ده همين گوشوار و كمر
همان لعل زرين چينى قباى * چو من پوشم اين را تو ايدر مپاى
برو با سپاهت هم اندر شتاب * چو كشتى كه موجش در آرد ز آب
بكرد آن زمان هرچ بندوى گفت * و زان جايگه گشت با باد جفت
چو خسرو برفت از بر چاره‌جوى * جهان ديده سوى سقف كرد روى
كه اكنون شما را بدين برز كوه * ببايد شدن ناپديد از گروه
خود اندر پرستشگه آمد چو گرد * به زودى در آهنين سخت كرد
بپوشيد پس جامهء زرنگار * بسر بر نهاد افسر شهريار
بران بام بر شد نه بر آرزوى * سپه ديد گرد اندرون چار سوى
همى بود تا لشكر رزمساز * رسيدند نزديك آن دژ فراز
ابر پاى خاست آنگه از بام زود * تن خويشتن را بلشكر نمود
بديدندش از دور با تاج زر * همان طوق و آن گوشوار و كمر