همى گفت هر كس كه اين خسروست * كه با تاج و با جامه هاى نوست
چو بندوى شد بىگمان كان سپاه * همى باز نشناسد او را ز شاه
فرود آمد و جامهء خويش تفت * بپوشيد ناكام و بر بام رفت
چنين گفت كاى رزمسازان نو * كرا خوانم اندر شما پيش رو
كه پيغام دارم ز شاه جهان * بگويم شنيده بپيش مهان
چو پور سياووش ديدش به بام * منم پيش رو گفت بهرام نام
به دو گفت گويد جهاندار شاه * كه من سخت پيچانم از رنج راه
ستوران همه خسته و كوفته * ز راه دراز اندر آشوفته
بدين خانهء سوكواران برنج * فرود آمدستيم با يار پنج
چو پيدا شود چاك روز سپيد * كنم دل ز كار جهان نااميد
بياييم با تو به راه دراز * بنزديك بهرام گردن فراز
برين بر كه گفتم نجويم زمان * مگر يارمندى كند آسمان
نياكان ما آنك بودند پيش * نگه داشتندى هم آيين و كيش
اگر چه بدى بختشان دير ساز * ز كهتر نبرداشتندى نياز
كنون آنچ ما را بدل راز بود * بگفتيم چون بخت ناساز بود
ز رخشنده خورشيد تا تيره خاك * نباشد مگر راى يزدان پاك
چو سالار بشنيد زو داستان * بگفتار او گشت همداستان
دگر هرك بشنيد گفتار اوى * پر از درد شد دل ز كردار اوى
فرود آمد آن شب بدانجا سپاه * همى داشتى راى خسرو نگاه
دگر روز بندوى بر بام شد * ز ديوار تا سوى بهرام شد
به دو گفت كامروز شاه از نماز * همانا نيايد بكارى فراز
چنين هم شب تيره بيدار بود * پرستندهء پاك دادار بود
همان نيز خورشيد گردد بلند * ز گرما نبايد كه يابد گزند
بياسايد امروز و فردا پگاه * همى راند اندر ميان سپاه
چنين گفت بهرام با مهتران * كه كاريست اين هم سبك هم گران
چو بر خسرو اين كار گيريم تنگ * مگر تيز گردد بيايد بجنگ
بتنها تن او يكى لشكرست * جهانگير و بيدار و كنداورست
و گر كشته آيد بدشت نبرد * بر آرد ز ما نيز بهرام گرد
هم آن به كه امروز باشيم نيز * وگر خوردنى نيست بسيار چيز
مگر كو بدين هم نشان خوش منش * بيايد به از جنگ و ز سرزنش
چنان هم همى بود تا شب ز كوه * بر آمد بگرد اندر آمد گروه
سپاه اندر آمد ز هر پهلوى * همى سوختند آتش از هر سوى
[ بردن بهرام سياوش بندوى را پيش بهرام چوبينه ]
چو روى زمين گشت خورشيد فام * سخن گوى بندوى بر شد به بام
ببهرام گفت اى جهان ديده مرد * برانگه كه برخاست از دشت گرد
چو خسرو شما را بديد او برفت * سوى روم با لشكر خويش تفت
كنون گر تو پرّان شوى چون عقاب * و گر برتر آرى سر از آفتاب