نبيند كسى شاه را جز بروم * كه اكنون كهن شد بران مرز و بوم
كنون گر دهيدم بجان زينهار * بيايم بر پهلوان سوار
بگويم سخن هرچ پرسد ز من * ز كمّى و بيشى آن انجمن
و گرنه بپوشم سليح نبرد * بجنگ اندر آيم بكردار گرد
چو بهرام بشنيد زو اين سخن * دل مرد برنا شد از غم كهن
بياران چنين گفت كاكنون چه سود * اگر من بر آرم ز بندوى دود
همان به كه او را بر پهلوان * برم هم برين گونه روشن روان
بگويد به دو هرچ داند ز شاه * اگر سر دهد گر ستاند كلاه
به بندوى گفت اى بد چاره جوى * تو اين داوريها ببهرام گوى
فرود آمد از بام بندوى شير * همى راند با نامدار دلير
چو بشنيد بهرام كامد سپاه * سوى روم شد خسرو كينه خواه
ز پور سياوش بر آشفت سخت * به دو گفت كاى بدرگ شور بخت
نه كار تو بود اينك فرمودمت * همى بىهنر خيره بستودمت
جهانجوى بندوى را پيش خواند * همى خشم بهرام با او براند
به دو گفت كاى بد تن بد كنش * فريبنده مرد از در سرزنش
سپاه مرا خيره بفريفتى * ز بد گوهر خويش نشكيفتى
تو با خسرو شوم گشتى يكى * جهان ديدهيى كردى از كودكى
كنون آمدى با دلى پر سخن * كه من نو كنم روزگار كهن
به دو گفت بندوى كاى سرفراز * ز من راستى جوى و تندى مساز
بدان كان شهنشاه خويش منست * بزرگيش و راديش پيش منست
فدا كردمش جان و بايست كرد * تو گر مهترى گرد كژّى مگرد
به دو گفت بهرام من زين گناه * كه كردى نخواهمت كردن تباه
و ليكن تو هم كشته بر دست اوى * شوى زود و خوانى مرا راست گوى
نهادند بر پاى بندوى بند * ببهرام دادش ز بهر گزند
همى بود تا خور شد اندر نهفت * بيامد پر انديشهء دل بخفت
[ سگالش ايرانيان و بهرام از بهر پادشاهى و بر تخت نشاندن ، او را ]
چو خورشيد خنجر كشيد از نيام * پديد آمد آن مُطرف زردفام
فرستاد و گردنكشان را بخواند * بر تخت شاهى به زانو نشاند
بهر جاى كرسى زرّين نهاد * چو شاهان پيروز بنشست شاد
چنين گفت زان پس ببانگ بلند * كه هر كس كه هست از شما ارجمند
ز شاهان ز ضحاك بتّر كسى * نيامد پديد ار بجويى بسى
كه از بهر شاهى پدر را بكشت * و ز ان كشتن ايرانش آمد بمشت
دگر خسرو آن مرد بيداد و شوم * پدر را بكشت آنگهى شد بروم
كنون ناپديدست اندر جهان * يكى نامدارى ز تخم مهان
كه زيبا بود بخشش و بخت را * كلاه و كمر بستن و تخت را
كه داريد كاكنون ببندد ميان * بجا آورد رسم و راه كيان
بدارندهء آفتاب بلند * كه باشم شما را بدين يارمند