تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1225

مساهمون:

ص١٢٢٥
به بندوى و گستهم گفت آن زمان * كه اكنون شدم زين سخن بدگمان
رسيده مرا هيچ فرزند نيست * همان از در تاج پيوند نيست
اگر من شوم كشته در كارزار * جهان را نماند يكى شهريار
به دو گفت بندوى كاى سرفراز * بدين روز هرگز مبادت نياز
سپه رفت اكنون تو ايدر مه‌ايست * كه كس در زمانه ترا يار نيست
بزنگوى گفت آن زمان شهريار * كز ايدر برو تازيان تا تخوار
ازين ماندگان بر سوارى هزار * بران رزمگاه آنچ يا بى بيار
سراپردهء ديبه و گنج و تاج * همان بدره و برده و تخت عاج
بزرگان بنه بر نهادند و گنج * فراوان ببردن كشيدند رنج
هم آنگه يكى اژدهافش درفش * پديد آمد و گشت گيتى بنفش
پس اندر همى راند بهرام گرد * بجنگ از جهان روشنايى ببرد
رسيدند بهرام و خسرو بهم * دلاور دو جنگى دو شير دژم
چو پيلان جنگى بر آشوفتند * همى بر سر يكدگر كوفتند
همى گشت بهرام چون شير نر * سليحش نيامد برو كارگر
برين گونه تا خور ز گنبد بگشت * از اندازه آويزيش اندر گذشت
تخوار آن زمان پيش خسرو رسيد * كه گنج و بنه زان سوى پل كشيد
چو بشنيد خسرو بگستهم گفت * كه با ما كسى نيست در جنگ جفت
كه ما ده تنيم اين سپاهى بزرگ * بپيش اندرون پهلوانى سترگ
هزيمت بهنگام بهتر ز جنگ * چو تنها شدى نيست جاى درنگ
همى راند ناكار ديده جوان * برين گونه بر تا پل نهروان
پس اندر همى تاخت بهرام تيز * سرى پر ز كينه دلى پر ستيز
چو خسرو چنان ديد بر پل بماند * جهان ديده گستهم را پيش خواند
بياريد گفتا كمان مرا * بجنگ اندرون ترجمان مرا
كمانش ببرد آنك گنجور بود * بران كار گستهم دستور بود
كمان بر گرفت آن سپهدار گرد * بتير از هوا روشنايى ببرد
همى تير باريد همچون تگرگ * بيك چوبه با سر همى دوخت ترگ
پس اندر همى تاخت بهرام شير * كمندى بدست اژدهايى به زير
چو خسرو ورا ديد برگشت شاد * دو زاغ كمان را بزه بر نهاد
يكى تير زد بر بر بارگى * بشد كار آن باره يكبارگى
پياده سپهبد سپر بر گرفت * ز بيچارگى دست بر سر گرفت
يلان سينه پيش اندر آمد چو گرد * جهانجوى كى داشت او را بمرد
هم اندر زمان اسپ او را بخست * پياده يلان سينه از پل بجست
سپه بازگشت از پل نهروان * هر انكس كه بودند پير و جوان
چو بهرام برگشت خسرو چو گرد * پل نهروان سربسر باز كرد
همى راند غمگين سوى طيسفون * دلى پر ز غم ديدگان پر ز خون
در شارستانها بآهن ببست * بانبوه انديشگان در نشست
ز هر برزنى مهترانرا بخواند * بدروازه بر پاسبانان نشاند