تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1223

مساهمون:

ص١٢٢٣
چنين گفت كاى نيكدل سروران * جهان ديده و كاركرده سران
بشاهى مرا اين نخستين سرست * جز از آزمايش نه اندر خورست
بجاى كسى نيست ما را سپاس * وگر چند هستيم نيكى شناس
شما را ز ما هيچ نيكى نبود * كه چندين غم و رنج بايد فزود
نياكان ما را پرستيده‌ايد * بسى شور و تلخ جهان ديده‌ايد
بخواهم گشادن يكى راز خويش * نهان دارم از لشكر آواز خويش
سخن گفتن من بايرانيان * نبايد كه بيرون برند از ميان
كزين گفتن انديشهء من تباه * شود چون بگويند پيش سپاه
من امشب سگاليده‌ام تاختن * سپه را بجنگ اندر انداختن
كه بهرام را ديده‌ام در سخن * سواريست اسپ افگن و كار كن
همى كودكى بىخرد داندم * بگرز و بشمشير ترساندم
نداند كه من شب شبيخون كنم * برزم اندرون بيم بيرون كنم
اگر يار باشيد با من بجنگ * چو شب تيره گردد نسازم درنگ
چو شويد بعنبر شب تيره روى * بيفشاند اين گيسوى مشكبوى
شما برنشينيد با ساز جنگ * همه گرز و خنجر گرفته بچنگ
بران بر نهادند يك سر سپاه * كه يك تن نگردد ز فرمان شاه
چو خسرو بيامد بپرده سراى * ز بيگانه مردم بپردخت جاى
بياورد گستهم و بندوى را * جهان ديده و گرد گردوى را
همه كارزار شبيخون بگفت * كه با او مگر يار باشند و جفت
به دو گفت گستهم كاى شهريار * چرايى چنين ايمن از روزگار
تو با لشكر اكنون شبيخون كنى * ز دلها مگر مهر بيرون كنى
سپاه تو با لشكر دشمنند * ابا او همه يك دل و يك تنند
ز يك سو نبيره ز يك سو نيا * بمغز اندرون كى بود كيميا
ازين سو برادر و ز ان سو پدر * همه پاك بسته يك اندر دگر
پدر چون كند با پسر كار زار * بدين آرزو كام دشمن مخار
نبايست گفت اين سخن با سپاه * چو گفتى كنون كار گردد تباه
به دو گفت گردوى كاين خود گذشت * گذشته همه باد گردد بدشت
توانايى و كام و گنج و سپاه * سر مرد بينا نپيچد ز راه
بدين رزمگه امشب اندر مباش * ممان تا شود گنج و لشكر به لاش
كه من بىگمانم كزين راز ما * وزين ساختن در نهان ساز ما
بدان لشكر اكنون رسيد آگهى * نبايد كه تو سر بدشمن دهى
چو بشنيد خسرو پسند آمدش * بدل راى او سودمند آمدش
گزين كرد زان سركشان مرد چند * كه باشند بر نيك و بد يارمند
چو خراد بر زين و گستهم شير * چو شاپور و چون انديان دلير
چو بندوى خراد لشكر فروز * چو نستود لشكركش نيوسوز
تلى بود پر سبزه و جاى سور * سپه را همى ديد خسرو ز دور