چنين گفت كز پهلو كوژ پشت * بپرسى سخن پاسخ آرد درشت
همان خوك بينى و خوابيده چشم * دل آگنده دارد تو گويى بخشم
بديده نديدى مر او را بدست * كجا در جهان دشمن ايزدست
نبينم همى در سرش كهترى * نيابد كس او را بفرمانبرى
ازان پس به بندوى و گستهم گفت * كه بگشايم اين داستان از نهفت
كه گر خر نيايد بنزديك بار * تو بار گران را بنزد خر آر
چو بفريفت چوبينه را نرّه ديو * كجا بيند او راه گيهان خديو
هر آن دل كه از آز شد دردمند * نيايدش كار بزرگان پسند
جز از جنگ چوبينه را راى نيست * بدلش اندرون داد را جاى نيست
چو بر جنگ رفتن بسى شد سخن * نگه كرد بايد ز سر تا ببن
كه داند كه در جنگ پيروز كيست * بدان سر دگر لشكر افروز كيست
برين گونه آراسته لشكرى * بپرخاش بهرام يل مهترى
دژاگاه مردى چو ديو سترگ * سپاهى بكردار درنده گرگ
گر ايدونك باشيم همداستان * نباشد مرا ننگ زين داستان
بپرسش يكى پيش دستى كنم * ازان به كه در جنگ سستى كنم
اگر زو بر اندازه يابم سخن * نو آيين بديهاش گردد كهن
ز گيتى يكى گوشه او را دهم * سپاسى ز دادن به دو بر نهم
همه آشتى گردد اين جنگ ما * برين رزمگه جستن آهنگ ما
مرا ز آشتى سودمندى بود * خرد بىگمان تاج بندى بود
چو بازارگانى كند پادشا * ازو شاد باشد دل پارسا
به دو گفت گستهم كاى شهريار * انوشه بدى تا بود روزگار
همى گوهر افشانى اندر سخن * تو داناترى هرچ بايد بكن
تو پر دادى و بنده بيدادگر * تو پر مغزى و او پر از باد سر
چو بشنيد خسرو بپيمود راه * خرامان بيامد بپيش سپاه
بپرسيد بهرام يل را ز دور * همى جست هنگامهء رزم سور
ببهرام گفت اى سر افراز مرد * چگونست كارت بدشت نبرد
تو درگاه را همچو پيرايهاى * همان تخت و ديهيم را مايهاى
ستون سپاهى بهنگام رزم * چو شمع درخشنده هنگام بزم
جهانجوى گردى و يزدان پرست * مداراد دارنده باز از تو دست
سگاليدهام روزگار ترا * به خوبى بسيجيده كار ترا
ترا با سپاه تو مهمان كنم * ز ديدار تو رامش جان كنم
سپهدار ايرانت خوانم بداد * كنم آفريننده را بر تو ياد
سخنهاش بشنيد بهرام گرد * عنان بارهء تيز تگ را سپرد
هم از پشت آن باره بردش نماز * همى بود پيشش زمانى دراز
چنين داد پاسخ مر ابلق سوار * كه من خرمم شاد و به روزگار
ترا روزگار بزرگى مباد * نه بيداد دانى ز شاهى نه داد
الان شاه چون شهريارى كند * ورا مرد بدبخت يارى كند