تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1197

مساهمون:

ص١١٩٧
نهادند خوان گرد باغ اندرون * خورش ساختند از گمانى فزون
چو نان خورده شد اسب گردنكشان * ببردند پويان بجاى نشان
بدان زن چو برگشت بهرام گفت * كه با تاج تو مشترى باد جفت
به دو گفت پيروزگر باش زن * هميشه شكيبا دل و راى زن
چو بهرام زان كاخ آمد برون * تو گفتى بباريد از چشم خون
منش را دگر كرد و پاسخ دگر * تو گفتى بپروين بر آورد سر
بيامد هم اندر پى نرّه گور * سپهبد پس اندر همى راند بور
چنين تا ازان بيشه آمد برون * همى بود بهرام را رهنمون
به شهر اندر آمد ز نخچيرگاه * ازان كار بگشاد لب بر سپاه
نگه كرد خرّاد برزين بدوى * چنين گفت كاى مهتر راست‌گوى
بنخچيرگاه اين شگفتى چه بود * كه آن كس نديد و نه هرگز شنود
ورا پهلوان هيچ پاسخ نداد * دژم بود سر سوى ايوان نهاد

[ گرفتن بهرام چوبينه ، آيين پادشاهى ]

دگر روز چون سيمگون گشت راغ * پديد آمد آن زرد رخشان چراغ
بگسترد فرشى ز ديباى چين * تو گفتى مگر آسمان شد زمين
همه كاخ كرسىء زرين نهاد * ز ديباى زربفت بالين نهاد
نهادند زرين يكى زيرگاه * نشسته برو پهلوان سپاه
نشستى بياراست شاهنشهى * نهاده بسر بر كلاه مهى
نگه كرد كارش دبير بزرگ * بدانست كو شد دلير و سترگ
چو نزديك خرّاد برزين رسيد * بگفت آنچ دانست و ديد و شنيد
چو خرّاد برزين شنيد اين سخن * بدانست كان رنجها شد كهن
چنين گفت پس با گرامى دبير * كه كارى چنين بر دل آسان مگير
نبايد گشاد اندرين كار لب * بر شاه بايد شدن تيره شب
چو بهرام را دل پر از تاج گشت * همان تخت زير اندرش عاج گشت
زدند اندران كار هر گونه راى * همه چاره از رفتن آمد بجاى
چو رنگ گريز اندر آميختند * شب تيره از بلخ بگريختند
سپهبد چو آگه شد از كارشان * ز روشن روانهاى بيدارشان
يلان سينه را گفت با صد سوار * بتاز از پس اين دو ناهوشيار
بيامد از آنجا بكردار گرد * ابا او دليران روز نبرد
همى راند تا در دبير بزرگ * رسيد و بر آشفت برسان گرگ
ازو چيز بستد همه هرچ داشت * ببند گرانش ز ره بازگاشت
بنزديك بهرام بردش ز راه * بدان تا كند بىگنه را تباه
به دو گفت بهرام كاى ديوساز * چرا رفتى از پيش من بىجواز
چنين داد پاسخ كه اى پهلوان * مرا كرد خرّاد برزين نوان
همى گفت كايدر بدن روى نيست * درنگ تو جز كام بدگوى نيست
مرا و ترا بيم كشتن بود * ز ايدر مگر بازگشتن بود
چو بهرام را پهلوان سپاه * ببردند آب اندران بارگاه
به دو گفت بهرام شايد بدن * بنيك و ببد راى بايد زدن