تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1194

مساهمون:

ص١١٩٤
دگر آنك چون گوشوارش به كار * بيامد مگر شد يكى شهريار
همه رنج او سر بسر باد گشت * همه داد دادنش بيداد گشت
بگفت اين و پرموده را پيش خواند * بران نامور پيشگاهش نشاند
ببودند و خوردند تا شب ز راه * بيفشاند آن تيره زلف سياه
بخاقان چين گفت كز بهر من * بسى رنج ديدى تو از شهر من
نشسته بيازيد و دستش گرفت * ازو ماند پرموده اندر شگفت
به دو گفت سوگند ما تازه كن * همان كار بر ديگر اندازه كن
بخوردند سوگندهاى گران * بيزدان پاك و بجان سران
كه از شاه خاقان نپيچد بدل * ندارد بكارى ورا دلگسل
بگاه و بتاج و بخورشيد و ماه * بآذر گشسب و بآذر پناه
بيزدان كه او برتر از برتريست * نگارندهء زهره و مشتريست
كه چون بازگردى نپيچى ز من * نه از نامداران اين انجمن
بگفتند و ز جاى برخاستند * سوى خوابگه رفتن آراستند
چو برزد سر از كوه زرد آفتاب * سر تاج داران بر آمد ز خواب
يكى خلعت آراسته بود شاه * ز زرّين و سيمين و اسب و كلاه
بنزديك خاقان فرستاد شاه * دو منزل همى رفت با او به راه
سه ديگر نپيمود راه دراز * درودش فرستاد و زو گشت باز
چو آگاهى آمد سوى پهلوان * ازان خلعت شهريار جهان
ز خاقان چينى كه از نزد شاه * چنان شاد برگشت و آمد به راه
پذيره شدش پهلوان سوار * از ايران هر آن كس كه بد نامدار
علف ساخت جايى كه او برگذشت * به شهر و ده و منزل و كوه دشت
همى تاخت پوزش كنان پيش اوى * پر از شرم جان بدانديش اوى
چو پرموده را ديد كرد آفرين * ازو سر بپيچيد خاقان چين
نپذيرفت ازو هرچ آورده بود * علف بود اگر بدره و برده بود
همى راند بهرام با او به راه * نكرد ايچ خاقان به دو بر نگاه
بدين گونه بر تا سه منزل براند * كه يك روز پرموده او را نخواند
چهارم فرستاد خاقان كسى * كه برگرد چون رنج ديدى بسى
چو بشنيد بهرام برگشت ازوى * بتندى سوى بلخ بنهاد روى
همى بود در بلخ چندى دژم * ز كرده پشيمان و دل پر ز غم

[ فرستادن هرمزد ، دوكدان و جامهء زنان نزد بهرام چوبينه ]

جهاندار زو هم نه خشنود بود * ز تيزى روانش پر از دود بود
از آزار خاقان چينى نخست * كه بهرام آزار او را بجست
دگر آنك چيزى كه فرمان نبود * ببر داشتن چون دليرى نمود
يكى نامه بنوشت پس شهريار * ببهرام كاى ديو ناسازگار
ندانى همى خويشتن را تو باز * چنين از بزرگان شدى بىنياز
هنرها ز يزدان نبينى همى * بچرخ فلك برنشينى همى
ز فرمان من سر بپيچيده‌اى * دگر گونه كارى بسيجيده‌اى
نيايد همى يادت از رنج من * سپاه من و كوشش و گنج من