زيانى كه بودش همه باز داد * هم از گنج خويشش بسى ساز داد
به دو گفت زان پس كه تو ساز خويش * بژرفى نگه دار و مگريز بيش
[ آگه دادن خراد برزين هرمزد را از كار بهرام چوبينه ]
وزين روى خرّاد برزين نهان * همى تاخت تا نزد شاه جهان
همه گفتنيها به دو باز گفت * همه رازها برگشاد از نهفت
چنين تا ازان بيشه و مرغزار * يكايك همى گفت با شهريار
و زان رفتن گور و آن راه تنگ * ز آرام بهرام و چندين درنگ
و زان رفتن كاخ گوهر نگار * پرستندگان و زن تاج دار
يكايك بگفت آن كجا ديده بود * دگر هرچ از كار پرسيده بود
ازان تاجور ماند اندر شگفت * سخن هرچ بشنيد در دل گرفت
چو گفتار موبد به ياد آمدش * ز دل بر يكى سرد باد آمدش
همان نيز گفتار آن فال گوى * كه گفت او بپيچد ز تخت تو روى
سبك موبد موبدان را بخواند * بران جاى خراد برزين نشاند
بخرّاد برزين چنين گفت شاه * كه بگشاى لب تا چه ديدى به راه
بفرمان هرمز زبان برگشاد * سخنها يكايك همه كرد ياد
به دو شاه گفت اين چه شايد بدن * همه داستانها ببايد زدن
كه در بيشه گورى بود رهنماى * ميان بيابان بىبر سراى
بر تخت زرين يكى تاج دار * پرستار پيش اندرون شاهوار
بكردار خوابيست اين داستان * كه بر خواند از گفتهء باستان
چنين گفت موبد بشاه جهان * كه آن گور ديوى بود در نهان
چو بهرام را خواند از راستى * پديد آمد اندر دلش كاستى
همان كاخ جادوستانى شناس * بدان تخت جادو زنى ناسپاس
كه بهرام را آن سترگى نمود * چنان تاج و تخت بزرگى نمود
چو برگشت ازو پر منش گشت و مست * چنان دان كه هرگز نيايد بدست
كنون چارهاى كن كه تا آن سپاه * ز بلخ آورى سوى اين بارگاه
پشيمان شد از دوكدان شهريار * و ز ان پنبه و جامهء نابكار
برين بر نيامد بسى روزگار * كه آمد كس از پهلوان سوار
يكى سلّه پر خنجرى داشته * يكايك سر تيغ برگاشته
بياورد و بنهاد در پيش شاه * همى كرد شاه اندر آهن نگاه
بفرمود تا تيغها بشكنند * در ان سلّهء نابكار افگنند
فرستاد نزديك بهرام باز * سخنهاى پيكار و رزم دراز
به دو نيمه كرده نهاده بجاى * پر انديشه شد مرد برگشته راى
فرستاد و ايرانيان را بخواند * همه گرد آن سلّه اندر نشاند
چنين گفت كين هديهء شهريار * ببينيد و اين را مداريد خوار
پر انديشه شد لشكر از كار شاه * بگفتار آن پهلوان سپاه
كه يك روزمان هديهء شهريار * بود دوك و آن جامهء پر نگار
شكسته دگر باره خنجر بود * ز زخم و ز دشنام بتّر بود
چنين شاه برگاه هرگز مباد * نه آن كس كه گيرد ازو نيز ياد