سران بزرگان توران زمين * چنان هم درفش سواران چين
بفرمود تا بر ستور نوند * به زودى بر شاه ايران برند
اسيران و آن خواسته هرچ بود * همى داشت اندر هرى نابسود
بدان تا چه فرمان دهد شهريار * فرستاد با سر فراوان سوار
همان تا بود نيز دستور شاه * سوى جنگ پرموده بردن سپاه
ستور نوند اندر آمد ز جاى * بپيش سواران يكى رهنماى
و زان روى تركان همه برهنه * برفتند بىساز و اسب و بنه
رسيدند يك سر بتوران زمين * سواران ترك و دليران چين
چو آمد بپرموده زان آگهى * بينداخت از سر كلاه مهى
خروشى برآمد ز تركان بزار * بران مهتران تلخ شد روزگار
همه سر پر از گرد و ديده پر آب * كسى را نبد خورد و آرام و خواب
ازان پس گوانرا بر خويش خواند * بمژگان همى خون دل برفشاند
بپرسيد كز لشكر بىشمار * كه در رزم جستن نكردند كار
چنين داد پاسخ ورا رهنمون * كه ما داشتيم آن سپه را زبون
چو بهرام جنگى بهنگام كار * نبيند كس اندر جهان يك سوار
ز رستم فزونست هنگام جنگ * دليران نگيرند پيشش درنگ
نبد لشكرش را ز ما صد يكى * نخست از دليران ما كودكى
جهاندار يزدان ورا بر كشيد * ازين بيش گويم نبايد شنيد
چو پرموده بشنيد گفتار اوى * پر انديشه گشتش دل از كار اوى
بجوشيد و رخسارگان كرد زرد * به درد دل آهنگ آورد كرد
سپه بودش از جنگيان صد هزار * همه نامدار از در كارزار
ز خرگاه لشكر بهامون كشيد * به نزديكى رود جيحون كشيد
و زان پس كجا نامهء پهلوان * بيامد بر شاه روشن روان
نشسته جهاندار با موبدان * همى گفت كاى نامور بخردان
دو هفته بدين بارگاه مهى * نيامد ز بهرام هيچ آگهى
چه گوييد ازين پس چه شايد بدن * ببايد بدين داستانها زدن
همانگه كه گفت اين سخن شهريار * بيامد ز درگاه سالار بار
شهنشاه را زان سخن مژده داد * كه جاويد بادا جهاندار شاد
كه بهرام بر ساوه پيروز گشت * برزم اندرون گيتى افروز گشت
سبك مرد بهرام را پيش خواند * و زان نامدارانش برتر نشاند
فرستاده گفت اى سرافراز شاه * بكام تو شد كام آن رزمگاه
انوشه بدى شاد و رامش پذير * كه بخت بدانديش تو گشت پير
سر ساوه شاهست و كهتر پسر * كه فغفور خوانديش ويرا پدر
زده بر سر نيزهها بر درست * همه شهر نظارهء آن سرست
شهنشاه بشنيد بر پاى خاست * به زودى خم آورد بالاى راست
همى بود بر پيش يزدان بپاى * همى گفت كاى داور رهنماى
بدانديش ما را تو كردى تباه * تويى آفرينندهء هور و ماه