خدنگى گزين كرد پيكان چو آب * نهاده برو چار پرّ عقاب
بماليد چاچى كمان را بدست * بچرم گوزن اندر آورد شست
چو چپ راست كرد و خم آورد راست * خروش از خم چرخ چاچى بخاست
چو آورد يال يلى را به گوش * ز شاخ گوزنان بر آمد خروش
چو بگذشت پيكان از انگشت اوى * گذر كرد از مهرهء پشت اوى
سر ساوه آمد به خاك اندرون * به زير اندرش خاك شد جوى خون
شد آن نامور شاه و چندان سپاه * همان تخت زرين و زرين كلاه
چنينست كردار گردان سپهر * نه نامهربانيش پيدا نه مهر
نگر تا ننازى بتخت بلند * چو ايمن شوى دور باش از گزند
چو بهرام جنگى رسيد اندروى * كشيدش بران خاك تفته به روى
بريد آن سر شاهوارش ز تن * نيامد كسى پيشش از انجمن
چو تركان رسيدند نزديك شاه * فگنده تنى بود بىسر به راه
همه بر گرفتند يك سر خروش * زمين پر خروش و هوا پر ز جوش
پسر گفت كاين ايزدى كار بود * كه بهرام را بخت بيدار بود
ز تنگى كجا راه بد بر سپاه * فراوان بمردند زان تنگ راه
بسى پيل بسپرد مردم بپاى * نشد زان سپه ده يكى باز جاى
چه زير پى پيل گشته تباه * چه سرها بريده بآوردگاه
[ كشتن بهرام چوبينه ، جادوى را ]
چو بگذشت زان روز بد به زمان * نديدند زنده يكى بدگمان
مگر آنك بودند گشته اسير * روانها بغم خسته و تن بتير
همه راه برگستوان بود و ترگ * سران را ز ترگ آمده روز مرگ
همان تيغ هندى و تير و كمان * بهر سوى افگنده بد بدگمان
ز كشته چو درياى خون شد زمين * بهر گوشهاى مانده اسبى بزين
همى گشت بهرام گرد سپاه * كه تا كشته ز ايران كه يابد به راه
ازان پس بخرّاد برزين بگفت * كه يك روز با رنج ما باش جفت
نگه كن كز ايرانيان كشته كيست * كزان درد ما را ببايد گريست
بهر جاى خرّاد برزين بگشت * بهر پرده و خيمهاى بر گذشت
كم آمد ز لشكر يكى نامور * كه بهرام بد نام آن پر هنر
ز تخم سياوش گوى مهترى * سپهبد سوارى دلاور سرى
همى رفت جوينده چون بيهشان * مگر زو بيابد بجايى نشان
تن خسته و كشته چندى كشيد * ز بهرام جايى نشانى نديد
سپهدار زان كار شد دردمند * همى گفت زار اى گو مستمند
زمانى بر آمد پديد آمد اوى * در بسته را چون كليد آمد اوى
ابا سرخ تركى بد او گربه چشم * تو گفتى دل آزرده دارد بخشم
چو بهرام بهرام را ديد گفت * كه هرگز مبادى تو با خاك جفت
ازان پس بپرسيدش از ترك زشت * كه اى دوزخى روى دور از بهشت
چه مردى و نام نژاد تو چيست * كه زاينده را بر تو بايد گريست
چنين داد پاسخ كه من جادوام * ز مردى و از مردمى يك سوام