تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1181

مساهمون:

ص١١٨١
به دو گفت برگشت باد اين سخن * گر ايدونك اين رزم گردد كهن
پراگنده گردد بجنگ اين سپاه * نگه كن كنون تا كدامست راه
برفتند و جستند راهى نبود * كزان راه شايست بالا نمود
چنين گفت با لشكر آراى خويش * كه ديوار ما آهنينست پيش
هر آن كس كه او رخنه داند زدن * ز ديوار بيرون تواند شدن
شود ايمن و جان بايران برد * بنزديك شاه دليران برد
همه دل به خون ريختن بر نهيد * سپر بر سر آريد و خنجر دهيد
ز يزدان نباشد كسى نااميد * وگر تيره بينند روز سپيد
چنين گفت با مهتران ساوه شاه * كه پيلان بياريد پيش سپاه
بانبوه لشكر بجنگ آوريد * بديشان جهان تار و تنگ آوريد
چو از دور بهرام پيلان بديد * غمى گشت و تيغ از ميان بر كشيد
ازان پس چنين گفت با مهتران * كه اى نامداران و جنگ آوران
كمانهاى چاچى بزه بر نهيد * همه يك سره ترگ بر سر نهيد
بجان و سر شهريار جهان * گزين بزرگان و تاج مهان
كه هر كس كه با او كمانست و تير * كمان را بزه بر نهد ناگزير
خدنگى كه پيكانش يازد به خون * سه چوبه بخرطوم پيل اندرون
نشانيد و پس گرزها بركشيد * بجنگ اندر آييد و دشمن كشيد
سپهبد كمان را بزه بر نهاد * يكى خود پولاد بر سر نهاد
بپيل اندرون تير باران گرفت * كمان را چو ابر بهاران گرفت
پس پشت او اندر آمد سپاه * ستاره شد از پرّ و پيكان سياه
بخستند خرطوم پيلان بتير * ز خون شد در و دشت چون آبگير
ازان خستگى پشت برگاشتند * به دو دشت پيكار بگذاشتند
چو پيل آن چنان زخم پيكان بديد * همه لشكر خويش را بسپريد
سپه بر هم افتاد و چندى بمرد * همان بخت بد كامكارى ببرد
سپاه اندر آمد پس پشت پيل * زمين شد بكردار درياى نيل
تلى بود خرم بدان جايگاه * پس پشت آن رنج ديده سپاه
يكى تخت زرين نهاده به روى * نشسته برو ساوهء رزمجوى
سپه ديد چون كوه آهن روان * همه سر پر از گرد و تيره روان
پس پشت آن زنده پيلان مست * همى كوفتند آن سپه را بدست
پر از آب شد ديدهء ساوه شاه * بدان تا چرا شد هزيمت سپاه
نشست از بر تازى اسبى سمند * همى تاخت ترسان ز بيم گزند
بر ساوه بهرام چون پيل مست * كمندى ببازو كمانى بدست
بلشكر چنين گفت كاى سركشان * ز بخت بد آمد بر ايشان نشان
نه هنگام رازست و روز سخن * بتازيد با تيغهاى كهن
بر ايشان يكى تيرباران كنيد * بكوشيد و كار سواران كنيد
بران تل بر آمد كجا ساوه شاه * همى بود بر تخت زر با كلاه
ورا ديد بر تازيى چون هزبر * همى تاخت در دشت بر سان ابر