يكى مر دگر را ندانست باز * شب تيره و نيزههاى دراز
بخنجر همى آتش افروختند * زمين و هوا را همى سوختند
ز تركان جنگى فراوان نماند * ز خون سنگها جز بمرجان نماند
گريزان همى رفت مهتر چو گرد * دهن خشك و لبها شده لاجورد
چنين تا سپيده دمان بر دميد * شب تيرهگون دامن اندر كشيد
سپهدار ايران بتركان رسيد * خروشى چو شير ژيان بركشيد
بپرموده گفت اى گريزنده مرد * تو گرد دليران جنگى مگرد
نه مردى هنوز اى پسر كودكى * روا باشد ار شير مادر مكى
به دو گفت شاه اى گراينده شير * به خون ريختن چند باشى دلير
ز خون سران سير شد روز جنگ * به خشكى پلنگ و به دريا نهنگ
نخواهى شد از خون مردم تو سير * بر آنم كه هستى تو درنده شير
بريده سر ساوه شاه آنك مهر * برو داشت تا بود گردان سپهر
سپاهى بران گونه كردى تباه * كه بخشايش آورد خورشيد و ماه
از ان شاه جنگى منم يادگار * مرا هم چنان دان كه كشتى بزار
ز مادر همه مرگ را زادهايم * ار ايدونك تركيم ار آزادهايم
گريزانم و تو پس اندر دمان * نيابى مرا تا نيايد زمان
اگر باز گردم سليحى بچنگ * مگر من شوم كشته گر تو بجنگ
مكن تيز مغزى و آتش سرى * نه زين سان بود مهتر لشكرى
من ايدون شوم سوى خرگاه خويش * يكى باز جويم سر راه خويش
نويسم يكى نامه زى شهريار * مگر زو شوم ايمن از روزگار
گر ايدونك اندر پذيرد مرا * ازين ساختن پس گزيرد مرا
من آن بارگه را يكى بندهام * دل از مهترى پاك بر بندهام
ز سر كينه و جنگ را دور كن * به خوبى منش بر يكى سور كن
چو بشنيد بهرام زو بازگشت * كه بر ساز شاهى خوش آواز گشت
چو از جنگ آن لشكر آسوده شد * بلشكرگه شاه پرموده شد
همى گشت بر گرد دشت نبرد * سر سركشان را ز تن دور كرد
چو بر هم نهاده بد انبوه گشت * به بالا و پهنا يكى كوه گشت
مر آن جاى را نامداران يل * همى هر كسى خواند بهرام تل
سليح سواران و چيزى كه ديد * بجايى كه بد سوى آن تل كشيد
يكى نامه بنوشت زى شهريار * ز پرموده و لشكر بىشمار
بگفت آنك ما را چه آمد به روى * ز تركان و آن شاه پرخاش جوى
كه از بيم تيغ او سوى چاره شد * و ز آن جايگه خوار و آواره شد
وزين روى خاقان در دز ببست * بانبوه و انديشه اندر نشست
بگشتند گرد در دز بسى * ندانست سامان جنگش كسى
[ پناه خواستن پرموده از بهرام چوبينه ]
چنين گفت زان پس كه سامان جنگ * كنون نيست در كار كردن درنگ
يلان سينه را گفت تا سه هزار * از ان جنگيان برگزيند سوار
چهار از يلان نيز آذرگشسب * از ان جنگيان بر نشاند بر اسب