ز بيدادگر شاه بايد گريز * كزو خيزد اندر جهان رستخيز
چه گويد كه دانى كه شادى بدوست * برادر بود يا دلارام دوست
دگر آنك پرسد ز كار زمان * زمانى كزو گم شود بدگمان
روا باشد ار چند بستايدش * هم اندر ستايش بيفزايدش
دگر آنك پرسيد از مرد دوست * ز هر دوستى يارمندى نكوست
توانگر بود چادر او بپوش * چو درويش باشد تو با او بكوش
كسى كو فروتن تر و رادتر * دل دوستانش به دو شادتر
دگر آنك پرسد كه دشمن كراست * كز و دل هميشه به درد و بلاست
چو گستاخ باشد زبانش ببد * ز گفتار او دشمن آيد سزد
دگر آنك پرسيد دشوار چيست * بىآزار را دل پر آزار كيست
چو بد بود و بد ساز با وى نشست * يكى زندگانى بود چون كبست
دگر آنك گويد گوا كيست راست * كه جان و خرد بر گوا بر گواست
به از آزمايش نديدم گوا * گواى سخنگوى و فرمانروا
زيانكارتر كار گفتى كه چيست * كه فرجام ازان بد ببايد گريست
چو چيره شود بر دلت بر هوا * هوا بگذرد همچو باد هوا
پشيمانى آرد بفرجام سود * گل آرزو را نشايد بسود
دگر آنك گويد كه گردان ترست * كه چون پاى جويى بدستت سرست
چنين دوستى مرد نادان بود * سرشتش بد و راى گردان بود
دگر آنك گويد ستمكاره كيست * بريده دل از شرم و بيچاره كيست
چو كژّى كند مرد بيچاره خوان * چو بىشرمى آرد ستمكاره خوان
هر آن كس كه او پيشه گيرد دروغ * ستمكارهاى خوانمش بىفروغ
تباهى كه گفتى ز گفتار كيست * پر آزارتر درد آزار كيست
سخن چين و دو روى و بيكار مرد * دل هوشياران كند پر ز درد
بپرسيد دانا كه عيب از چه بيش * كه باشد پشيمان ز گفتار خويش
هر آن كس كه راند سخن بر گزاف * بود بر سر انجمن مرد لاف
بگاهى كه تنها بود در نهفت * پشيمان شود زان سخنها كه گفت
هم اندر زمان چون گشايد سخن * بپيش آرد آن لافهاى كهن
خردمند و گر مردم بىهنر * كس از آفرينش نيابد گذر
چنين بود تا بود دوران دهر * يكى زهر يابد يكى پاى زهر
همه پرسش اين بود و پاسخ همين * كه بر شاه باد از جهان آفرين
زبانها بفرمانش گوينده باد * دل راد او شاد و جوينده باد
شهنشاه كسرى ازو خيره ماند * بسى آفرين كيانى بخواند
ز گفتار او انجمن شاد شد * دل شهريار از غم آزاد شد
نبشتند عهدى بفرمان شاه * كه هرمزد را داد تخت و كلاه
چو قرطاس رومى شد از باد خشك * نهادند مهرى بروبر ز مشك
بموبد سپردند پيش ردان * بزرگان و بيدار دل بخردان
[ پيمان نوشتن نوشين روان پسر خود را - هرمزد - ]
جهان را نمايش چو كردار نيست * نهانش جز از رنج و تيمار نيست