اگر تاج دارى اگر گرم و رنج * همان بگذرى زين سراى سپنج
بپيوستم اين عهد نوشين روان * بپيروزى شهريار جوان
يكى نامهء شهرياران بخوان * نگر تا كه باشد چو نوشين روان
براى و بداد و ببزم و بجنگ * چو روزش سر آمد نبودش درنگ
تو اى پير فرتوت بىتوبه مرد * خرد گير و ز بزم و شادى بگرد
جهان تازه شد چون قدح يافتى * روان را ز توبه تو برتافتى
چه گفت آن سرايندهء سالخورد * چو اندر ز نوشين روان ياد كرد
سخنهاى هرمزد چون شد ببن * يكى نو پى افگند موبد سخن
هم آواز شد رايزن با دبير * نبشتند پس نامهاى بر حرير
دلاراى عهدى ز نوشين روان * به هرمزد ناسالخورده جوان
سر نامه از دادگر كرد ياد * دگر گفت كين پند پور قباد
بدان اى پسر كين جهان بىوفاست * پر از رنج و تيمار و درد و بلاست
هر آنگه كه باشى به دو شادتر * ز رنج زمانه دل آزادتر
همه شادمانى بمانى بجاى * ببايد شدن زين سپنجى سراى
چو انديشه رفتن آمد فراز * برخشنده روز و شب ديرياز
بجستيم تاج كيى را سرى * كه بر هر سرى باشد او افسرى
خردمند شش بود ما را پسر * دلافروز و بخشنده و دادگر
ترا برگزيدم كه مهتر بدى * خردمند و زيباى افسر بدى
بهشتاد بر بود پاى قباد * كه در پادشاهى مرا كرد ياد
كنون من رسيدم بهفتاد و چار * ترا كردم اندر جهان شهريار
جز آرام و خوبى نجستم برين * كه باشد روان مرا آفرين
اميدم چنانست كز كردگار * نباشى جز از شاد و به روزگار
گر ايمن كنى مردمان را بداد * خود ايمن بخسبى و از داد شاد
بپاداش نيكى بيابى بهشت * بزرگ آنك او تخم نيكى بكشت
نگر تا نباشى بجز بردبار * كه تندى نه خوب آيد از شهريار
جهاندار و بيدار و فرهنگ جوى * بماند همه ساله با آبروى
بگرد دروغ ايچ گونه مگرد * چو گردى شود بخت را روى زرد
دل و مغز را دور دار از شتاب * خرد را شتاب اندر آرد بخواب
بنيكى گراى و بنيكى بكوش * بهر نيك و بد پند دانا نيوش
نبايد كه گردد بگرد تو بد * كزان بد ترا بىگمان بد رسد
همه پاك پوش و همه پاك خور * همه پندها يادگير از پدر
ز يزدان گشاى و بيزدان گراى * چو خواهى كه باشد ترا رهنماى
جهان را چو آباد دارى بداد * بود تخت آباد و دهر از تو شاد
چو نيكى نمايند پاداش كن * ممان تا شود رنج نيكى كهن
خردمند را شاد و نزديك دار * جهان بر بدانديش تاريك دار
بهر كار با مرد دانا سگال * برنج تن از پادشاهى منال
چو يابد خردمند نزد تو راه * بماند به تو تاج و تخت و كلاه