چنين گفت موبد اگر زر دهيد * ز ديبا چه مايه بران سر نهيد
بهنگام برگشتن شهريار * ز ديباى زربفت بايد هزار
كه خلعت بود شاه را هر زمان * چه با كهتران و چه با مهتران
برين بر نهادند و گشتند باز * همه پاك بردند پيشش نماز
ببد شاه چندى بران رزمگاه * چو آسوده شد شهريار و سپاه
ز لشكر يكى مرد بگزيد گرد * كه داند شمار نبشت و سترد
سپاهى به دو داد تا باژ روم * ستاند سپارد بآباد بوم
و ز آنجا بيامد سوى طيسفون * سپاهى پس پشت و پيش اندرون
همه يك سر آباد از سيم و زر * بزرين ستام و بزرين كمر
ز بس پرنيانى درفش سران * تو گفتى هوا شد همه پرنيان
در و دشت گفتى كه زرين شدست * كمرها ز گوهر چو پروين شدست
چو نزديك شهر اندر آمد ز راه * پذيره شدندش فراوان سپاه
همه پيش كسرى پياده شدند * كمر بسته و دل گشاده شدند
هر آن كس كه پيمود با شاه راه * پياده بشد تا در بارگاه
همه مهتران خواندند آفرين * بران شاه بيدار با داد و دين
چو تنگ اندر آمد بجاى نشست * بهر مهترى شاه بنمود دست
سر آمد سخن گفتن موزه دوز * ز ماه محرم گذشته سه روز
[ گفتار نوشين روان اندر جانشين كردن پسر خود - هرمزد - را ]
جهانجوى دهقان آموزگار * چه گفت اندرين گردش روزگار
كه روزى فرازست و روزى نشيب * گهى با خراميم و گه با نهيب
سرانجام بستر بود تيره خاك * يكى را فراز و يكى را مغاك
نشانى نداريم ازان رفتهگان * كه بيدار و شادند اگر خفتهگان
بدان گيتى ار چندشان برگ نيست * همان به كه آويزش مرگ نيست
اگر صد بود سال اگر بيست و پنج * يكى شد چو ياد آيد از روز رنج
چه آن كس كه گويد خرامست و ناز * چه گويد كه دردست و رنج و نياز
كسى را نديدم بمرگ آرزوى * نه بىراه و از مردم نيكخوى
چه دينى چه اهريمن بتپرست * ز مرگند بر سر نهاده دو دست
چو سالت شد اى پير بر شست و يك * مى و جام و آرام شد بىنمك
نبندد دل اندر سپنجى سراى * خرد يافته مردم پاك راى
بگاه بسيجيدن مرگ مى * چو پيراهن شعر باشد بدى
فسرده تن اندر ميان گناه * روان سوى فردوس گم كرده راه
ز ياران بسى ماند و چندى گذشت * تو با جام همراه مانده بدشت
زمان خواهم از كردگار زمان * كه چندى بماند دلم شادمان
كه اين داستانها و چندين سخن * گذشته بر و سال و گشته كهن
ز هنگام كى شاه تا يزدگرد * ز لفظ من آمد پراگنده گرد
بپيوندم و باغ بىخو كنم * سخنهاى شاهنشهان نو كنم
همانا كه دل را ندارم برنج * اگر بگذرم زين سراى سپنج