درم چند بايد به دو گفت مرد * دلاور شمار درم ياد كرد
چنين گفت كاى پر خرد مايه دار * چهل من درم هر منى صد هزار
به دو كفشگر گفت من اين دهم * سپاسى ز گنجور بر سر نهم
بياورد قپّان و سنگ و درم * نبد هيچ دفتر به كار و قلم
چو بازارگان را درم سخته شد * فرستاده زان كار پردخته شد
به دو كفشگر گفت كاى خوب چهر * برنجى بگويى ببوزرجمهر
كه اندر زمانه مرا كودكيست * كه بازار او بر دلم خوار نيست
بگويى مگر شهريار جهان * مرا شاد گرداند اندر نهان
كه اورا سپارد بفرهنگيان * كه دارد سر مايه و هنگ آن
فرستاده گفت اين ندارم برنج * كه كوتاه كردى مرا راه گنج
بيامد بر مرد دانا بشب * و زان كشفگر نيز بگشاد لب
بر شاه شد شاد بوزرجمهر * بران خواسته شاه بگشاد چهر
چنين گفت زان پس كه يزدان سپاس * مبادم مگر پاك و يزدان شناس
كه در پادشاهى يكى موزه دوز * برين گونه شادست و گيتى فروز
كه چندين درم ساخته باشدش * مبادا كه بيداد بخراشدش
نگر تا چه دارد كنون آرزوى * بماناد بر ما همين راه و خوى
چو فامش بتوزى درم صد هزار * بده تا بماند ز ما يادگار
بدان زير دستان دلاور شدند * جهانجوى با تخت و افسر شدند
مبادا كه بيدادگر شهريار * بود شاد بر تخت و به روزگار
بشاه جهان گفت بوزرجمهر * كه اى شاه نيك اختر خوب چهر
يكى آرزو كرد موزه فروش * اگر شاه دارد به من بنده گوش
فرستاده گويد كه اين مرد گفت * كه شاه جهان با خرد باد جفت
يكى پور دارم رسيده بجاى * بفرهنگ جويد همى رهنماى
اگر شاه باشد بدين دستگير * كه اين پاك فرزند گردد دبير
ز يزدان بخواهم همى جان شاه * كه جاويد باد اين سزاوار گاه
به دو گفت شاه اى خردمند مرد * چرا ديو چشم ترا تيره كرد
برو همچنان بازگردان شتر * مبادا كزو سيم خواهيم و در
چو بازارگان بچه گردد دبير * هنرمند و با دانش و يادگير
چو فرزند ما بر نشيند بتخت * دبيرى ببايدش پيروز بخت
هنر بايد از مرد موزه فروش * بدين كار ديگر تو با من مكوش
بدست خردمند و مرد نژاد * نماند بجز حسرت و سرد باد
شود پيش او خوار مردم شناس * چو پاسخ دهد زو پذيرد سپاس
بما بر پس از مرگ نفرين بود * چو آيين اين روزگار اين بود
نخواهيم روزى جز از گنج داد * درم زو مخواه و مكن هيچ ياد
هم اكنون شتر بازگردان به راه * درم خواه و ز موزه دوزان مخواه
فرستاده برگشت و شد با درم * دل كفشگر گشت پر درد و غم
[ آمدن فرستادگان قيصر نزد نوشين روان با پوزش و بشار ]
شب آمد غمى شد ز گفتار شاه * خروش جرس خاست از بارگاه