طلايه پراگنده بر گرد دشت * همه شب همى گرد لشكر بگشت
ز ماهى چو بنمود خورشيد تاج * بر افگند خلعت زمين را ز عاج
طلايه چو گشت از لب كنده باز * بيامد بر شاه گردن فراز
كه پيغمبر قيصر آمد بشاه * پر از درد و پوزش كنان از گناه
فرستاده آمد همانگه دوان * نيايش كنان پيش نوشين روان
چو رومى سر و تاج كسرى بديد * يكى باد سرد از جگر بر كشيد
بدل گفت كينت سزاوار گاه * بشاهى و مردى و چندين سپاه
و زان فيلسوفان رومى چهل * زبان بر گشادند پر باد دل
ز دينار با هر كسى سى هزار * نثار آوريده بر شهريار
چو ديدند رنگ رخ شهريار * برفتند لرزان و پيچان چو مار
شهنشاه چون ديد بنواختشان * بآيين يكى جايگه ساختشان
چنين گفت گويندهء پيش رو * كه اى شاه قيصر جوانست و نو
پدر مرده و ناسپرده جهان * نداند همى آشكار و نهان
همه سربسر باژدار توايم * پرستار و در زينهار توايم
ترا روم ايران و ايران چو روم * جدايى چرا بايد اين مرز و بوم
خرد در زمانه شهنشاه راست * وزو داشت قيصر همى پشت راست
چه خاقان چينى چه در هند شاه * يكايك پرستند اين تاج و گاه
اگر كودكى نارسيده بجاى * سخن گفت بىدانش و رهنماى
ندارد شهنشاه ازو كين و درد * كه شادست ازو گنبد لاژورد
همان باژ روم آنچ بود از نخست * سپاريم و عهدى بتازه درست
بخنديد نوشين روان زان سخن * كه مرد فرستاده افگند بن
به دو گفت اگر نامور كودكست * خرد با سخن نزد او اندكست
چه قيصر چه آن بىخرد رهنمون * ز دانش روان را گرفته زبون
همه هوشمندان اسكندرى * گرفتند پيروزى و برترى
كسى كو بگردد ز پيمان ما * بپيچد دل از راى و فرمان ما
از آباد بومش بر آريم خاك * ز گنج و ز لشكر نداريم باك
فرستادگان خاك دادند بوس * چنانچون بود مردم چابلوس
كه اى شاه پيروز بر تر منش * ز كار گذشته مكن سرزنش
همه سر بسر خاك رنج توايم * همه پاسبانان گنج توايم
چو خشنود گردد ز ما شهريار * نباشيم ناكام و بد روزگار
ز رنجى كه ايدر شهنشاه برد * همه روميان آن ندارند خرد
ز دينار پر كرده چرم گاو * بگنج آوريم از در باژ و ساو
بكمىّ و بيشيش فرمان رواست * پذيرد ز ما گر چه آن ناسزاست
چنين داد پاسخ كه از كار گنج * سزاوار دستور باشد برنج
همه روميان پيش موبد شدند * خروشان و با اختر بد شدند
فراوان ز هر در سخن راندند * همه راز قيصر برو راندند
ز دينار گفتند و ز گاو پوست * ز كارى كه آرام روم اندروست