جهاندار بنشست با موبدان * بزرگان دانا دل و بخردان
صفت كرد فرزانه آن رزمگاه * كه چون رفت پيكار جنگ و سپاه
ز دريا و از كنده و آبگير * يكايك بگفتند با تيزوير
نخفتند ز ايشان يكى تيره شب * نه بر يكديگر برگشادند لب
ز ميدان چو بر خاست آواز كوس * جهان ديدگان خواستند آبنوس
يكى تخت كردند از چار سوى * دو مرد گرانمايه و نيكخوى
همانند آن كنده و رزمگاه * به روى اندر آورده روى سپاه
بران تخت صد خانه كرده نگار * صفى كرد او لشكر كارزار
پس آنگه دو لشكر ز ساج و ز عاج * دو شاه سرافراز با پيل و تاج
پياده بديد اندرو با سوار * همه كرده آرايش كارزار
ز اسبان و پيلان و دستور شاه * مبارز كه اسب افگند بر سپاه
همه كرده پيكر بآيين جنگ * يكى تيز و جنبان يكى با درنگ
بياراسته شاه قلب سپاه * ز يك دست فرزانهء نيك خواه
ابر دست شاه از دو رويه دو پيل * ز پيلان شده گرد همرنگ نيل
دو اشتر بر پيل كرده بپاى * نشانده بر ايشان دو پاكيزه راى
به زير شتر در دو اسب و دو مرد * كه پرخاش جويند روز نبرد
مبارز دو رخ بر دو روى دو صف * ز خون جگر بر لب آورده كف
پياده برفتى ز پيش و ز پس * كجا بود در جنگ فرياد رس
چو بگذاشتى تا سر آوردگاه * نشستى چو فرزانه بر دست شاه
همان نيز فرزانه يك خانه بيش * نرفتى نبودى ازين شاه پيش
سه خانه برفتى سرافراز پيل * بديدى همه رزمگه از دو ميل
سه خانه برفتى شتر همچنان * بر آورد گه بر دمان و دنان
نرفتى كسى پيش رخ كينه خواه * همى تاختى او همه رزمگاه
همى راند هر يك بميدان خويش * برفتن نكردى كسى كم ّ و بيش
چو ديدى كسى شاه را در نبرد * بآواز گفتى كه شاها بگرد
ازان پس ببستند بر شاه راه * رخ و اسب و فرزين و پيل و سپاه
نگه كرد شاه اندران چار سوى * سپه ديد افگنده چين در به روى
ز اسب و ز كنده برو بسته راه * چپ و راست و پيش و پس اندر سپاه
شد از رنج و ز تشنگى شاه مات * چنين يافت از چرخ گردان برات
ز شطرنج طلخند بد آرزوى * گو آن شاه آزاده و نيكخوى
همى كرد مادر ببازى نگاه * پر از خون دل از بهر طلخند شاه
نشسته شب و روز پر درد و خشم * ببازى شطرنج داده دو چشم
همه كام و رايش بشطرنج بود * ز طلخند جانش پر از رنج بود
هميشه همى ريخت خونين سرشك * بران درد شطرنج بودش پزشك
بدين گونه بد تا چمان و چران * چنين تا سر آمد بروبر زمان
سر آمد كنون بر من اين داستان * چنان هم كه بشنيدم از باستان