كسى را نبد گرد رزم آرزوى * ببزم و بناز اندرون كرده خوى
بدانست شاه جهان كدخداى * كه اندر دل بخردان چيست راى
چنين داد پاسخ كه يزدان سپاس * كزو دارم اندر دو گيتى هراس
كه ايشان نجستند جز خواب و خورد * فراموش كردند گرد نبرد
شما را بر آسايش و بزمگاه * گران شد چنينتان سر از رزمگاه
تن آسان شود هرك رنج آورد * ز رنج تنش باز گنج آورد
بنيروى يزدان سر ماه را * بسيجيم يك سر همه راه را
بسوى خراسان كشم لشكرى * بخواهم سپاهى ز هر كشورى
جهان از بدان پاك بىخو كنم * بداد و دهش كشورى نو كنم
همه نامداران فرو ماندند * بپوزش برو آفرين خواندند
كه اى شاه پيروز با فرّ و داد * زمانه بديدار تو شاد باد
همه نامداران ترا بندهايم * بفرمان و رايت سر افگندهايم
هر آنگه كه فرمان دهد كارزار * نبيند ز ما كاهلى شهريار
ازان پس چو بنشست با راى زن * بزرگان و كسرى شدند انجمن
همى بود ازين گونه تا ماه نو * بر آمد نشست از بر گاه نو
تو گفتى كه جامى ز ياقوت زرد * نهادند بر چادر لاژورد
بديدند بر چهرهء شاه ماه * خروشى بر آمد ز درگاه شاه
چو برزد سر از كوه رخشان چراغ * زمين شد بكردار زرين جناغ
خروش آمد و نالهء گاو دم * ببستند بر پيل رويينه خم
دمادم بلشكرگه آمد سپاه * تبيره زنان برگرفتند راه
بدرگاه شد يزدگرد دبير * ابا راى زن موبد اردشير
نبشتند نامه بهر كشورى * بهر نامدارى و هر مهترى
كه شد شاه با لشكر از بهر رزم * شما كهترى را مسازيد بزم
[ بفرمود نامه بخاقان چين * فغانيش را هم بكرد آفرين ]
[ سپاه كشيدن نوشين روان براى جنگ خاقان چين ]
يكى لشكرى از مداين براند * كه روى زمين جز به دريا نماند
زمين كوه تا كوه يك سر سپاه * درفش جهاندار بر قلبگاه
يكى لشكرى سوى گرگان كشيد * كه گشت آفتاب از جهان ناپديد
بياسود چندى ز بهر شكار * همى گشت در كوه و در مرغزار
بسغد اندرون بود خاقان كه شاه * بگرگان همى راى زد با سپاه
ز خويشان ارجاسب و افراسياب * شده سغد يك سر چو درياى آب
همى گفت خاقان سپاه مرا * زمين بر نتابد كلاه مرا
از ايدر سپه سوى ايران كشيم * و ز ايران بدشت دليران كشيم
همه خاك ايران بچين آوريم * همان تازيان را بدين آوريم
نمانم كه كس تاج دارد نه تخت * نه اورنگ شاهى نه از تخت بخت
همى بود يك چند با گفت و گوى * جهانجوى با لشكرى جنگجوى
چنين تا بيامد ز شاه آگهى * كز ايران بجنبيد با فرّهى
و زان بخت پيروزى و دستگاه * ز دريا به دريا كشيده سپاه