يكى هفته هيتال با ترك و چين * ز اسبان نبرداشتند ايچ زين
بفرجام هيتال برگشته شد * دو بهره مگر خسته و كشته شد
بدان نامدارى كه هيتال بود * جهانى پر از گرز و كوپال بود
شگفتست كآمد بريشان شكست * سپهبد مباد ايچ با راى پست
اگر غاتفر داشتى نام و راى * نبردى سپهر آن سپه را ز جاى
چو شد مرز هيتاليان پر ز شور * بجستند از تخم بهرام گور
نو آيين يكى شاه بنشاندند * بشاهى برو آفرين خواندند
نشستست خاقان بدان روى چاج * سرافراز با لشكر و گنج تاج
ز خويشان ارجاسب و افراسياب * جز از مرز ايران نبينند بخواب
ز پيروزى لشكر غاتفر * همى بر فرازد بخورشيد سر
سزد گر نباشيم همداستان * كه خاقان نخواند چنين داستان
كه تا آن زمين پادشاهى مراست * كه دارند از و چينيان پشت راست
همه زيردستان از ايشان برنج * سپرده بديشان زن و مرد و گنج
چه بينيد يك سر كنون اندرين * چه سازيم با ترك و خاقان چين
بزرگان داننده بر خاستند * همه پاسخش را بياراستند
گرفتند يك سر برو آفرين * كه اى شاه نيك اختر و پاك دين
همه مرز هيتال آهرمنند * دو رويند و اين مرز را دشمنند
بريشان سزد هرچ آيد ز بد * هم از شاه گفتار نيكو سزد
از يشان اگر نيستى كين و درد * جز از خون آن شاه آزاد مرد
بكشتند پيروز را ناگهان * چنان شهريارى چراغ جهان
مبادا كه باشند يك روز شاد * كه هرگز نخيزد ز بيداد داد
چنينست بادافره دادگر * همان بدكنش را بد آيد بسر
ز خاقان اگر شاه راند سخن * كه دارد بدل كين و درد كهن
سزد گر ز خويشان افراسياب * بد آموز دارد دو ديده پر آب
دگر آنك پيروز شد دل گرفت * اگر زو بترسى نباشد شگفت
ز هيتال و ز لشكر غاتفر * مكن ياد و تيمار ايشان مخور
ز خويشان ارجاسب و افراسياب * ز خاقان كه بنشست ازان روى آب
بروشن روان كار ايشان بساز * تويى در جهان شاه گردن فراز
فروغ از تو گيرد روان و خرد * انوشه كسى كو روان پرورد
تو داناترى از بزرگ انجمن * نبايدت فرزانه و راى زن
ترا زيبد اندر جهان تاج و تخت * كه با فرّ و برزى و با راى و بخت
اگر شاه سوى خراسان شود * ازين پادشاهى هراسان شود
هر آن گه كه ببنند بىشاه بوم * زمان تا زمان لشكر آيد ز روم
از ايرانيان باز خواهند كين * نماند برو بوم ايران زمين
نه كس پاى بر خاك ايران نهاد * نه زين پادشاهى ببد كرد ياد
اگر شاه را راى كينست و جنگ * از و رام گردد به دريا نهنگ
چو بشنيد ز ايرانيان شهريار * ز بزم و ز پرخاش و ز كارزار