ز بس نيزه و گرز و كوپال و تيغ * تو گفتى همى سنگ بارد ز ميغ
نهان شد بگرد اندرون آفتاب * پر از خاك شد چشم پرّان عقاب
بهشتم سوى غاتفر گشت گرد * سيه شد جهان چون شب لاژورد
شكست اندر آمد بهيتاليان * شكستى كه بستنش تا ساليان
نديدند و هر كس كزيشان بماند * بدل در همى نام يزدان بخواند
پراگنده بر هر سويى خسته بود * همه مرز پر كشته و بسته بود
همى اين بدان آن بدين گفت جنگ * نديديم هرگز چنين با درنگ
همانا نه مردم بدند آن سپاه * نشايست كردن بديشان نگاه
بچهره همه ديو بودند و دد * بدل دور ز انديشهء نيك و بد
ز ژوپين و ز نيزه و گرز و تيغ * تو گفتى ندانند راه گريغ
همه چهرهء اژدها داشتند * همه نيزه برابر بگذاشتند
همه چنگهاشان بسان پلنگ * نشد سير دلشان تو گويى ز جنگ
يكى زين ز اسبان نبرداشتند * بخفتند و بر برف بگذاشتند
خورش بارگى را همه خار بود * سوارى بخفتى دو بيدار بود
نداريم ما تاب خاقان چين * گذر كرد بايد بايران زمين
گر ايدونك فرمان برد غاتفر * ببندد بفرمان كسرى كمر
سپارد به دو شهر هيتال را * فرامش كند گرز و كوپال را
و گرنه خود از تخمه خوشنواز * گزينيم جنگاورى سرفراز
كه او شاد باشد بنوشين روان * به دو دولت پير گردد جوان
بگويد به دو كار خاقان چين * جهانى برو بر كنند آفرين
كه با فرّ و برزست و بخش و خرد * همى راستى را خرد پرورد
نهادست بر قيصران باژ و ساو * ندارند با او كسى زور و تاو
ز هيتاليان كودك و مرد و زن * برين يك سخن بر شدند انجمن
چغانى گوى بود فرخ نژاد * جهانجوى پر دانش و بخش و داد
خردمند و نامش فغانيش بود * كه با گنج و با لشكر خويش بود
بزرگان هيتال و خاقان چين * بشاهى برو خواندند آفرين
[ آگاه شدن نوشين روان از كار هيتاليان و سپاه كشيدن به جنگ ايشان ]
پس آگاهى آمد بشاه بزرگ * ز خاقان كه شد نامدار سترگ
ز هيتال و گردان آن انجمن * كه آمد ز خاقان بريشان شكن
ز شاه چغانى كه با بخت نو * بيامد نشست از بر تخت نو
پر انديشه بنشست شاه جهان * ز گفتار بيدار كار آگهان
بايوان بياراست جاى نشست * برفتند گردان خسرو پرست
ابا موبد موبدان اردشير * چو شاپور و چون يزدگرد دبير
همان بخردان نماينده راه * نشستند يك سر بر تخت شاه
چنين گفت كسرى كه اى بخردان * جهان گشته و كار ديده ردان
يكى آگهى يافتم ناپسند * سخنهاى ناخوب و ناسودمند
ز هيتال و ز ترك و خاقان چين * و زان مرزبانان توران زمين
بىاندازه لشكر شدند انجمن * ز چاچ و ز چين و ز ترك و ختن