نبشتند بر سان ارژنگ چين * سوى شاه با صدهزار آفرين
گذر مرد را سوى هيتال بود * همه ره پر از تيغ و كوپال بود
ز سغد اندرون تا بجيحون سپاه * كشيده رده پيش هيتال شاه
گوى غاتفر نام سالارشان * بجنگ اندرون نامبردارشان
چو آگه شد از كار خاقان چين * و زان هديهء شهريار زمين
ز لشكر جهان ديدهگان را بخواند * سخن سر بسر پيش ايشان براند
چنين گفت با سركشان غاتفر * كه ما را بد آمد ز اختر بسر
اگر شاه ايران و خاقان چين * بسازند و ز دل كنند آفرين
هراسست زين دوستى بهر ما * برين روى ويران شود شهر ما
ببايد يكى تاختن ساختن * جهان از فرستاده پرداختن
ز لشكر يكى نامور برگزيد * سرافراز جنگى چنانچون سزيد
بتاراج داد آن همه خواسته * هيونان و اسبان آراسته
فرستاده را سر بريدند پست * ز تركان چينى سوارى نجست
چو آگاهى آمد بخاقان چين * دلش گشت پر درد و سر پر ز كين
سپه را ز قجغارباشى براند * بچين و ختن نامدارى نماند
ز خويشان ارجاسب و افراسياب * نپرداخت يك تن بآرام و خواب
برفتند يك سر بگلزرّيون * همه سر پر از خشم و دل پر ز خون
سپهدار خاقان چين سنجه بود * همى به آسمان بر زد از خاك دود
ز جوش سواران به چاچ اندرون * چو خون شد برنگ آب گلزرّيون
چو آگاه شد غاتفر زان سخن * كه خاقان چينى چه افگند بن
سپاهى ز هيتاليان برگزيد * كه گشت آفتاب از جهان ناپديد
ز بلخ و ز شگنان و آموى و زم * سليح و سپه خواست و گنج درم
ز سومان و ز ترمذ و ويسه گرد * سپاهى بر آمد ز هر سوى گرد
ز كوه و بيابان و ز ريگ و شخ * بجوشيد لشكر چو مور و ملخ
چو بگذشت خاقان برود برك * تو گفتى همى تيغ بارد فلك
سپاه انجمن كرد بر ماى و مرغ * سيه گشت خورشيد چو پرّ چرغ
ز بس نيزه و تيغهاى بنفش * درفشيدن گونه گونه درفش
بخارا پر از گرد و كوپال بود * كه لشكرگهء شاه هيتال بود
بشد غاتفر با سپاهى چو كوه * ز هيتال گرد آوريده گروه
چو تنگ اندر آمد ز هر سو سپاه * ز تنگى ببستند بر باد راه
درخشيدن تيغهاى سران * گراييدن گرزهاى گران
تو گفتى كه آهن زبان داردى * هوا گرز را ترجمان داردى
يكى باد برخاست و گردى سياه * بشد روشنايى ز خورشيد و ماه
كشانى و سغدى شدند انجمن * پر از آب رو كودك و مرد و زن
كه تا چون بود كار آن رزمگاه * كرا بر دهد گردش هور و ماه
يكى هفته آن لشكر جنگجوى * بر وى اندر آورده بودند روى
بهر جاى بر تودهاى كشته بود * ز خون خاك و سنگ ارغوان گشته بود