تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1064

مساهمون:

ص١٠٦٤
بگفت آن سخن كز لب او شنيد * ز مار سياه آن شگفتى كه ديد
جهاندار كسرى ورا پيش خواند * و زان خواب چندى سخنها براند
چو بشنيد دانا ز نوشين روان * سرش پر سخن گشت و گويا زبان
چنين داد پاسخ كه در خان تو * ميان بتان شبستان تو
يكى مرد برناست كز خويشتن * بآرايش جامه كردست زن
ز بيگانه پردخته كن جايگاه * برين راى ما تا نيابند راه
بفرماى تا پيش تو بگذرند * پى خويشتن بر زمين بسپرند
بپرسيم زان ناسزاى دلير * كه چون اندر آمد ببالين شير
ز بيگانه ايوانش پردخت كرد * در كاخ شاهنشهى سخت كرد
بتان شبستان آن شهريار * برفتند پر بوى و رنگ و نگار
سمن بوى خوبان با ناز و شرم * همه پيش كسرى برفتند نرم
نديدند ازين سان كسى در ميان * برآشفت كسرى چو شير ژيان
گزارنده گفت اين نه اندر خورست * غلامى ميان زنان اندرست
شمن گفت رفتن بافزون كنيد * رخ از چادر شرم بيرون كنيد
دگر باره بر پيش بگذاشتند * همه خواب را خيره پنداشتند
غلامى پديد آمد اندر ميان * به بالاى سرو و بچهر كيان
تنش لرز لرزان بكردار بيد * دل از جان شيرين شده نااميد
كنيزك بدان حجره هفتاد بود * كه هر يك بتن سرو آزاد بود
يكى دخترى مهتر چاج بود * به بالاى سرو و ببر عاج بود
غلامى سمن پيكر و مشك بوى * بخان پدر مهربان بد بدوى
بسان يكى بنده در پيش اوى * بهر جا كه رفتى بدى خويش اوى
بپرسيد زو گفت كين مرد كيست * كسى كو چنين بنده پرورد كيست
چنين برگزيدى دلير و جوان * ميان شبستان نوشين روان
چنين گفت زن كين ز من كهتر ست * جوانست و با من ز يك مادر ست
چنين جامه پوشيد كز شرم شاه * نيارست كردن برويش نگاه
برادر گر از تو بپوشيد روى * ز شرم تو بود آن بهانه مجوى
چو بشنيد اين گفته نوشين روان * شگفت آمدش كار هر دو جوان
بر آشفت زان پس بدژخيم گفت * كه اين هر دو در خاك بايد نهفت
كشنده ببرد آن دو تن را دوان * پس پردهء شاه نوشين روان
بر آويختشان در شبستان شاه * نگونسار پر خون و تن پر گناه
گزارندهء خواب را بدره داد * ز اسب و ز پوشيدنى بهره داد
فرو ماند از دانش او شگفت * ز گفتارش اندازه‌ها بر گرفت
نوشتند نامش بديوان شاه * بر موبدان نماينده راه
فروزنده شد نام بوزرجمهر * به دو روى بنمود گردان سپهر
همى روز روزش فزون بود بخت * به دو شادمان بد دل شاه سخت
دل شاه كسرى پر از داد بود * بدانش دل و مغزش آباد بود
بدرگاه بر موبدان داشتى * ز هر دانشى بخردان داشتى