برسم مسيحا كنون مادرش * كفن سازد و گور و هم چادرش
كنون جان او با مسيحا يكيست * همانست كاين خسته بر دار نيست
مسيحى به شهر اندرون هرك بود * نبد هيچ ترساى رخ ناشخود
خروش آمد از شهر و ز مرد و زن * كه بودند يك سر شدند انجمن
تن شهريار دلير و جوان * دل و ديدهء شاه نوشين روان
بتابوتش از جاى برداشتند * سه فرسنگ بر دست بگذاشتند
چو آگاه شد زان سخن مادرش * به خاك اندر آمد سر و افسرش
ز پرده برهنه بيامد به راه * برو انجمن گشته بازارگاه
سراپردهاى گردش اندر زدند * جهانى همه خاك بر سر زدند
بخاكش سپردند و شد نوش زاد * ز باد آمد و ناگهان شد بباد
همه جند شاپور گريان شدند * ز درد دل شاه بريان شدند
چه پيچى همى خيره در بند آز * چو دانى كه ايدر نمانى دراز
گذر جوى و چندين جهان را مجوى * گلش زهر دارد بسيرى مبوى
مگردان سر از دين و ز راستى * كه خشم خداى آورد كاستى
چو اين بشنوى دل ز غم بازكش * مزن بر لبت بر ز تيمار تش
گرت هست جام مى زرد خواه * بدل خرمى را مدان از گناه
نشاط و طرب جوى و سستى مكن * گزافه مپرداز مغز سخن
[ اگر در دلت هيچ حبّ عليست * ترا روز محشر به خواهش وليست ]
داستان بوزرجمهر
[ خواب ديدن نوشين روان و به درگاه آمدن بزرگمهر ]
نگر خواب را بيهده نشمرى * يكى بهره دانى ز پيغمبرى
بويژه كه شاه جهان بيندش * روان درخشنده بگزيندش
ستاره زند راى با چرخ و ماه * سخنها پراگنده كرده به راه
روانهاى روشن ببيند بخواب * همه بودنيها چو آتش بر آب
شبى خفته بد شاه نوشين روان * خردمند و بيدار و دولت جوان
چنان ديد در خواب كز پيش تخت * برستى يكى خسروانى درخت
شهنشاه را دل بياراستى * مى و رود و رامشگران خواستى
بر او بران گاه آرام و ناز * نشستى يكى تيز دندان گراز
چو بنشست مى خوردن آراستى * و زان جام نوشين روان خواستى
چو خورشيد برزد سر از برج گاو * ز هر سو برآمد خروش چگاو
نشست از بر تخت كسرى دژم * ازان ديده گشته دلش پر ز غم
گزارندهء خواب را خواندند * ردان را ابر گاه بنشاندند
بگفت آن كجا ديد در خواب شاه * بدان موبدان نماينده راه
گزارندهء خواب پاسخ نداد * كزان دانش او را نبد هيچ ياد
بنادانى آن كس كه خستو شود * ز فام نكوهنده يك سو شود
ز داننده چون شاه پاسخ نيافت * پر انديشه دل را سوى چاره تافت
فرستاد بر هر سويى مهترى * كه تا باز جويد ز هر كشورى