تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1043

مساهمون:

ص١٠٤٣
هر آن كس كه آيد بروز و بشب * ز گفتار بسته مداريد لب
اگر مىگساريم با انجمن * گر آهسته باشيم با راى زن
بچوگان و بر دشت نخچيرگاه * بر ما شما را گشادست راه
بخواب و ببيدارى و رنج و ناز * ازين بارگه كس مگرديد باز
مخسبيد يك تن ز من تافته * مگر آرزوها همه يافته
بدان گه شود شاد و روشن دلم * كه رنج ستم ديده‌گان بگسلم
مبادا كه از كارداران من * گر از لشكر و پيش كاران من
نخسبد كسى با دلى دردمند * كه از درد او بر من آيد گزند
سخنها اگر چه بود در نهان * بپرسد ز من كردگار جهان
ز باژ و خراج آن كجا مانده است * كه موبد بديوان ما رانده است
نخواهند نيز از شما زرّ و سيم * مخسبيد زين پس ز من دل ببيم
بر آمد ز ايوان يكى آفرين * بجوشيد تابنده روى زمين
كه نوشين روان باد با فرّهى * همه ساله با تخت شاهنشهى
مبادا ز تو تخت پردخت و گاه * مه اين نامور خسروانى كلاه
برفتند با شادى و خرّمى * چو باغ ارم گشت روى زمى
ز گيتى نديدى كسى را دژم * ز ابر اندر آمد بهنگام نم
جهان شد بكردار خرم بهشت * ز باران هوا بر زمين لاله كشت
در و دشت و پاليز شد چون چراغ * چو خورشيد شد باغ و چون ماه راغ
پس آگاهى آمد بروم و بهند * كه شد روى ايران چو رومى پرند
زمين را بكردار تابنده ماه * بداد و بلشكر بياراست شاه
كسى آن سپه را نداند شمار * بگيتى مگر نامور شهريار
همه با دل شاد و با ساز جنگ * همه گيتى افروز با نام و ننگ
دل شاه هر كشورى خيره گشت * ز نوشين روان رايشان تيره گشت
فرستاده آمد ز هند و ز چين * همه شاه را خواندند آفرين
نديدند با خويشتن تاو او * سبك شد بدل باژ با ساو او
همه كهترى را بياراستند * بسى بدره و بردها خواستند
بزرين عمود و بزرين كلاه * فرستادگان برگرفتند راه
بدرگاه شاه جهان آمدند * چه با ساو و باژ مهان آمدند
بهشتى بد آراسته بارگاه * ز بس برده و بدره و بار خواه
برين نيز بگذشت چندى سپهر * همى رفت با شاه ايران به مهر

[ برگشتن نوشين روان ، گرد پادشاهى خويش ]

خردمند كسرى چنان كرد راى * كزان مرز لختى بجنبد ز جاى
بگردد يكى گرد خرم جهان * گشاده كند رازهاى نهان
بزد كوس و ز جاى لشكر براند * همى ماه و خورشيد زو خيره ماند
ز بس پيكر و لشكر و سيم و زر * كمرهاى زرين و زرين سپر
تو گفتى بكان اندرون زر نماند * همان در خوشاب و گوهر نماند
تن آسان بسوى خراسان كشيد * سپه را بآيين ساسان كشيد
بهر بوم آباد كو بر گذشت * سراپرده و خيمه‌ها زد بدشت