ز ايوان باسب اندر آورد پاى * بفرمودشان بازگشتن ز جاى
برين نيز بگذشت گردان سپهر * چو خورشيد تابنده بنمود چهر
خروشى بر آمد ز درگاه شاه * كه اى گرزداران ايران سپاه
همه با سليح و كمان و كمند * بديوان بابك شويد ارجمند
برفتند با نيزه و خود و كبر * همى گرد لشكر بر آمد بابر
نگه كرد بابك بگرد سپاه * چو پيدا نبد فرّ و اورند شاه
چنين گفت كامروز با مهر و داد * همه باز گرديد پيروز و شاد
بروز سه ديگر بر آمد خروش * كه اى نامداران با فرّ و هوش
مبادا كه از لشكرى يك سوار * نه با ترگ و با جوشن كارزار
بيايد برين بارگه بگذرد * عرض گاه و ديوان او بنگرد
هر آن كس كه باشد بتاج ارجمند * بفرّ و بزرگى و تخت بلند
بداند كه بر عرض آزرم نيست * سخن با محابا و با شرم نيست
شهنشاه كسرى چو بگشاد گوش * ز ديوان بابك بر آمد خروش
بخنديد كسرى و مغفر بخواست * درفش بزرگى بر افراشت راست
بديوان بابك خراميد شاه * نهاده ز آهن بسر بر كلاه
فروهشت از ترگ رومى زره * زده بر زره بر فراوان گره
يكى گرزهء گاو پيكر بچنگ * زده بر كمرگاه تير خدنگ
ببازو كمان و بزين بر كمند * ميان را بزرّين كمر كرده بند
برانگيخت اسب و بيفشارد ران * به گردن بر آورد گرز گران
عنان را چپ و راست لختى بسود * سليح سوارى ببابك نمود
نگه كرد بابك پسند آمدش * شهنشاه را فرّمند آمدش
به دو گفت شاها انوشه بدى * روان را بفرهنگ توشه بدى
بياراستى روى كشور بداد * ازين گونه داد از تو داريم ياد
دليرى بد از بنده اين گفت و گوى * سزد گر نپيچى تو از داد روى
عنان را يكى باز پيچى براست * چنان كز هنرمندى تو سزاست
دگر باره كسرى برانگيخت اسب * چپ و راست برسان آذر گشسب
نگه كرد بابك از و خيره ماند * جهان آفرين را فراوان بخواند
سوارى هزار و گوى دو هزار * نبودى كسى را گذر بر چهار
درمّى فزون كرد روزىء شاه * بديوان خروش آمد از بارگاه
كه اسب سر جنگ جويان بيار * سوار جهان نامور شهريار
فراوان بخنديد نوشين روان * كه دولت جوان بود و خسرو جوان
چو برخاست بابك ز ديوان شاه * بيامد بر نامور پيشگاه
به دو گفت كاى شهريار بزرگ * گر امروز من بنده گشتم سترگ
همه در دلم راستى بود و داد * درشتى نگيرد ز من شاه ياد
درشتى نمايم چو باشم درست * انوشه كسى كو درشتى نجست
به دو گفت شاه اى هشيوار مرد * تو هرگز ز راه درستى مگرد
تن خويش را چون محابا كنى * دل راستى را همى بشكنى