كنم زنده بر دار جايى كه هست * اگر سرفرازست و گر زير دست
بزرگان كه شاهان پيشين بدند * ازين كار بر ديگر آيين بدند
بد و نيك با كارداران بدى * جهان پيش اسب سواران بدى
خرد را همه خيره بفريفتند * بافزونى گنج نشكيفتند
مرا گنج دادست و دهقان سپاه * نخواهم بدينار كردن نگاه
شما را جهان باز جستن بداد * نگه داشتن ارج مرد نژاد
گرامى تر از جان بدخواه من * كه جويد همى كشور و گاه من
سپهبد كه مردم فروشد بزر * نيابد بدين بارگه بر گذر
كسى را كند ارج اين بارگاه * كه با داد و مهرست و با رسم و راه
چو بيدار دل كارداران من * بديوان موبد شدند انجمن
پديد آيد از گفت يك تن دروغ * ازان پس نگيرد بر ما فروغ
ببيدادگر بر مرا مهر نيست * پلنگ و جفا پيشه مردم يكيست
هر آن كس كه او راه يزدان بجست * به آب خرد جان تيره بشست
بدين بارگاهش بلندى بود * بر موبدان ارجمندى بود
بنزديك يزدان ز تخمى كه كشت * بيابد بپاداش خرم بهشت
كه ما بىنيازيم ازين خواسته * كه گردد بنفرين روان كاسته
گر از پوست درويش باشد خورش * ز چرمش بود بىگمان پرورش
پلنگى به از شهريارى چنين * كه نه شرم دارد نه آيين نه دين
گشادست بر ما در راستى * چه كوبيم خيره در كاستى
نهانى به دو داد دادن به روى * بدان تا رسد نزد ما گفت و گوى
بنزديك يزدان بود ناپسند * نباشد بدين بارگه ارجمند
ز يزدان و ز ما بدان كس درود * كه از داد و مهرش بود تار و پود
اگر دادگر باشدى شهريار * بماند بگيتى بسى پايدار
كه جاويد هر كس كنند آفرين * بران شاه كآباد دارد زمين
[ داستان بابك - موبد كسرى - و ديوان سپاه دادنش ]
ز شاهان كه با تخت و افسر بدند * بگنج و بلشكر توانگر بدند
نبد دادگرتر ز نوشين روان * كه بادا هميشه روانش جوان
نه زو پر هنرتر بفرزانگى * بتخت و بداد و بمردانگى
ورا موبدى بود بابك بنام * هشيوار و دانا دل و شادكام
به دو داد ديوان عرض و سپاه * بفرمود تا پيش درگاه شاه
بياراست جايى فراخ و بلند * سرش برتر از تيغ كوه پرند
بگسترد فرشى برو شاهوار * نشستند هر كس كه بود او به كار
ز ديوان بابك بر آمد خروش * نهادند يك سر بر آواز گوش
كه اى نامداران جنگ آزماى * سراسر باسب اندر آريد پاى
خراميد يك يك بدرگاه شاه * بسر بر نهاده ز آهن كلاه
زره دار با گرزهء گاوسار * كسى كو درم خواهد از شهريار
بيامد بايوان بابك سپاه * هوا شد ز گرد سواران سياه
چو بابك سپه را همه بنگريد * درفش و سر تاج كسرى نديد