تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1031

مساهمون:

ص١٠٣١
يكى منديا و دگر فارقين * بيامختشان زند و بنهاد دين
نهاد اندر آن مرز آتشكده * بزرگى بنوروز و جشن سده
مداين پى افگند جاى كيان * پراگند بسيار سود و زيان
از اهواز تا پارس يك شارستان * بكرد و برآورد بيمارستان
اران خواند آن شارستان را قباد * كه تازى كنون نام حلوان نهاد
گشادند هر جاى رودى ز آب * زمين شد پر از جاى آرام و خواب

داستان مزدك با قباد

[ پذيرفتن قباد آيين مزدك را ]

بيامد يكى مرد مزدك بنام * سخنگوى با دانش و راى و كام
گرانمايه مردى و دانش فروش * قباد دلاور به دو داد گوش
بنزد جهاندار دستور گشت * نگهبان آن گنج و گنجور گشت
ز خشكى خورش تنگ شد در جهان * ميان كهان و ميان مهان
ز روى هوا ابر شد ناپديد * بايران كسى برف و باران نديد
مهان جهان بر در كىقباد * همى هر كسى آب و نان كرد ياد
بديشان چنين گفت مزدك كه شاه * نمايد شما را بامّيد راه
دوان اندر آمد بر شهريار * چنين گفت كاى نامور شهريار
بگيتى سخن پرسم از تو يكى * گر ايدونك پاسخ دهى اندكى
قباد سراينده گفتش بگوى * به من تازه كن در سخن آبروى
به دو گفت آن كس كه مارش گزيد * همى از تنش جان بخواهد پريد
يكى ديگرى را بود پاى زهر * گزيده نيابد ز ترياك بهر
سزاى چنين مرد گويى كه چيست * كه ترياك دارد درم سنگ بيست
چنين داد پاسخ ورا شهريار * كه خونيست اين مرد ترياك دار
به خون گزيده ببايدش كشت * بدرگاه چون دشمن آمد بمشت
چو بشنيد برخاست از پيش شاه * بيامد بنزديك فرياد خواه
بديشان چنين گفت كز شهريار * سخن كردم از هر درى خواستار
بباشيد تا بامداد پگاه * نمايم شما را سوى داد راه
برفتند و شبگير باز آمدند * شخوده رخ و پر گداز آمدند
چو مزدك ز در آن گره را بديد * ز درگه سوى شاه ايران دويد
چنين گفت كاى شاه پيروز بخت * سخنگوى و بيدار و زيباى تخت
سخن گفتم و پاسخش داده‌ايم * بپاسخ در بسته بگشادييم
گر ايدونك دستور باشد كنون * بگويد سخن پيش تو رهنمون
به دو گفت برگوى و لب را مبند * كه گفتار باشد مرا سودمند
چنين گفت كاى نامور شهريار * كسى را كه بندى ببند استوار
خورش باز گيرند زو تا بمرد * ببيچارگى جان و تن را سپرد
مكافات آن كس كه نان داشت او * مرين بسته را خوار بگذاشت او
چه باشد بگويد مرا پادشا * كه اين مرد دانا به دو پارسا
چنين داد پاسخ كه ميكن بنش * كه خونيست ناكرده بر گردنش