ز يزدان و ز لشكرم نيست شرم * كه من چند پالودهام خون گرم
بدانگه كجا شاه در بند بود * بيزدان مرا سخت سوگند بود
كه دستم نبيند مگر دست تيغ * بجنگ آفتاب اندر آرم بميغ
مگر سر دهم گر سر خوشنواز * به مردى ز تخت اندر آرم بگاز
كنونم كه فرمود بندم سزاست * سخنهاى ناسودمندم سزاست
ز فرمان او هيچ گونه مگرد * چو پيرايه دان بند بر پاى مرد
چو بنشست شاپور پايش ببست * بزد ناى رويين و خود بر نشست
بياوردش از پارس پيش قباد * قباد از گذشته نكرد ايچ ياد
بفرمود كو را بزندان برند * بنزديك ناهوشمندان برند
بشيراز فرمود تا هرچ بود * ز مردان و گنج و ز كِشت و درود
بياورد يك سر سوى طيسفون * سپردش بگنجور او رهنمون
چو يك هفته بگذشت هر گونه راى * همى راند با موبد از سو فزاى
چنين گفت پس شاه را رهنمون * كه يارند با او همه طيسفون
همه لشكر و زير دستان ما * ز دهقان و ز در پرستان ما
گر او اندر ايران بماند درست * ز شاهى ببايد ترا دست شست
بدانديش شاه جهان كشته به * سر بخت بدخواه برگشته به
چو بشنيد مهتر ز موبد سخن * بنو تاخت و بيزار شد از كهن
بفرمود پس تاش بىجان كنند * بر و بر دل و ديده پيچان كنند
بكردند پس پهلوان را تباه * شد آن گرد فرزانه و نيك خواه
[ بند كردن ايرانيان ، كواذ را و بر تخت نشاندن جاماسب برادرش را ]
چو آگاهى آمد بايرانيان * كه آن پيل تن را سر آمد زمان
خروشى بر آمد ز ايران به درد * زن و مرد و كودك همى مويه كرد
بر آشفت ايران و برخاست گرد * همى هر كسى كرد ساز نبرد
همى گفت هر كس كه تخت قباد * اگر سو فزا شد بايران مباد
سپاهى و شهرى همه شد يكى * نبردند نام قباد اندكى
برفتند يك سر بايوان شاه * ز بدگوى پر درد و فرياد خواه
كسى را كه بر شاه بدگوى بود * بدانديش او و بلاجوى بود
بكشتند و بردند ز ايوان كشان * ز جاماسب جستند چندى نشان
كه كهتر برادر بد و سرفراز * قبادش همى پروريدى بناز
ورا برگزيدند و بنشاندند * بشاهى برو آفرين خواندند
بآهن ببستند پاى قباد * ز فرّ و نژادش نكردند ياد
چنينست رسم سراى كهن * سرش هيچ پيدا نبينى ز بن
يكى پور بد سو فزا را گزين * خردمند و پاكيزه و بآفرين
جوانى بىآزار و زر مهر نام * كه از مهر او بد پدر شادكام
سپردند بسته به دو شاه را * بدان گونه بد راى بدخواه را
كه آن مهربان كينهء سوفزاى * بخواهد به درد از جهان كدخداى
بىآزار زر مهر يزدان پرست * نسودى ببد با جهاندار دست
پرستش همى كرد پيش قباد * و زان بد نكرد ايچ بر شاه ياد