به من ده ورا و آنك در دين اوست * مبادا يكى را بتن مغز و پوست
گوا كرد زرمهر و خرداد را * فرايين و بندوى و بهزاد را
و ز آن جايگه شد بايوان خويش * نگه داشت آن راست پيمان خويش
بشبگير چون شيد بنمود تاج * زمين شد بكردار درياى عاج
همى راند فرزند شاه جهان * سخن گوى با موبدان و ردان
بآيين بايوان شاه آمدند * سخن گوى و جوينده راه آمدند
دلاراى مزدك سوى كىقباد * بيامد سخن را در اندر گشاد
چنين گفت كسرى بپيش گروه * بمزدك كه اى مرد دانش پژوه
يكى دين نو ساختى پر زيان * نهادى زن و خواسته در ميان
چه داند پسر كش كه باشد پدر * پدر همچنين چون شناسد پسر
چو مردم سراسر بود در جهان * نباشند پيدا كهان و مهان
كه باشد كه جويد در كهترى * چگونه توان يافتن مهترى
كسى كو مُرَد جاى و چيزش كراست * كه شد كار جو بنده با شاه راست
جهان زين سخن پاك ويران شود * نبايد كه اين بد بايران شود
همه كدخدايند و مزدور كيست * همه گنج دارند و گنجور كيست
ز دين آوران اين سخن كس نگفت * تو ديوانگى داشتى در نهفت
همه مردمان را بدوزخ برى * همى كار بد را ببد نشمرى
چو بشنيد گفتار موبد قباد * بر آشفت و اندر سخن داد داد
گرانمايه كسرى ورا يار گشت * دل مرد بىدين پر آزار گشت
پر آواز گشت انجمن سربسر * كه مزدك مبادا بر تاجور
همى دارد او دين يزدان تباه * مباد اندرين نامور بارگاه
ازان دين جهاندار بيزار شد * ز كرده سرش پر ز تيمار شد
بكسرى سپردش همانگاه شاه * ابا هرك او داشت آيين و راه
[ به دو گفت هر كو برين دين اوست * مبادا يكى را بتن مغز و پوست ]
بدان راه بد نامور صدهزار * به فرزند گفت آن زمان شهريار
كه با اين سران هرچ خواهى بكن * ازين پس ز مزدك مگردان سخن
بدرگاه كسرى يكى باغ بود * كه ديوار او برتر از راغ بود
همى گرد بر گرد او كنده كرد * مرين مردمان را پراگنده كرد
بكشتندشان هم بسان درخت * ز بر پاى و زيرش سر آگنده سخت
بمزدك چنين گفت كسرى كه رو * بدرگاه باغ گرانمايه شو
درختان ببين آنك هر كس نديد * نه از كاردانان پيشين شنيد
بشد مزدك از باغ و بگشاد در * كه بيند مگر بر چمن بارور
همانگه كه ديد از تنش رفت هوش * بر آمد بناكام زو يك خروش
يكى دار فرمود كسرى بلند * فروهشت از دار پيچان كمند
نگون بخت را زنده بر دار كرد * سر مرد بىدين نگون سار كرد
ازان پس بكشتش بباران تير * تو گر باهشى راه مزدك مگير
بزرگان شدند ايمن از خواسته * زن و زاده و باغ آراسته