تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1025

مساهمون:

ص١٠٢٥
ز راه اندر ايوان شاه آمدند * گشاده دل و نيك خواه آمدند
بفرمود تا خوان بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
همى بود جشنى نه بر آرزوى * ز تيمار پيروز آزاده خوى
همه چامه گر سوفزا را ستود * ببربط همى رزم تركان سرود
مهان را همه چشم بر سوفزاى * از و گشته شاد و به دو داده راى
همه شهر ايران به دو گشت باز * كسى را كه بد كينهء خوشنواز
بدان پهلوان دل همى شاد كرد * روان را ز انديشه آزاد كرد
ببد سوفزاى از جهان بىهمال * همى رفت زين گونه تا چار سال
نبودى جز آن چيز كو خواستى * جهان را به راى خود آراستى
چو فرمان او گشت در شهر فاش * به خوبى بپرداخت گاه از بلاش
به دو گفت شاهى نرانى همى * بدان را ز نيكان ندانى همى
همى پادشاهى ببازى كنى * ز پرّى و ز بىنيازى كنى
قباد از تو در كار داناترست * بدين پادشاهى تواناترست
بايوان خويش اندر آمد بلاش * نيارست گفتن كه ايدر مباش
همى گفت بىرنج تخت اين بود * كه بىكوشش و درد و نفرين بود

پادشاهى قباد چهل سال بود

[ بر تخت نشستن كواذ و اندرز كردن با بزرگان ]

چو بر تخت بنشست فرخ قباد * كلاه بزرگى بسر بر نهاد
سوى طيسفون شد ز شهر صطخر * كه آزادگان را به دو بود فخر
چو بر تخت پيروز بنشست گفت * كه از من مداريد چيزى نهفت
شما را سوى من گشادست راه * بروز سپيد و شبان سياه
بزرگ آن كسى كو بگفتار راست * زبان را بياراست و كژّى نخواست
چو بخشايش آرد بخشم اندرون * سر راستان خواندش رهنمون
نهد تخت خشنودى اندر جهان * بيابد بداد آفرين مهان
دل خويش را دور دارد ز كين * مهان و كهانش كنند آفرين
هرانگه كه شد پادشا كژّ گوى * ز كژّى شود شاه پيكار جوى
سخن را ببايد شنيد از نخست * چو دانا شود پاسخ آيد درست
چو داننده مردم بود آزور * همى دانش او نيايد ببر
هر آنگه كه دانا بود پر شتاب * چه دانش مر او را چه در سر شراب
چنان هم كه بايد دل لشكرى * همه در نكوهش كند كهترى
توانگر كجا سخت باشد به چيز * فرومايه‌تر شد ز درويش نيز
چو درويش نادان كند مهترى * بديوانگى ماند اين داورى
چو عيب تن خويش داند كسى * ز عيب كسان بر نخواند بسى
ستون خرد بردبارى بود * چو تندى كند تن بخوارى بود
چو خرسند گشتى بداد خداى * توانگر شدى يكدل و پاك راى