هنوز بعضى از آنها باقى است « 1 » .
و باز نقل نموده از تاريخ ابن هلال كه : در ايام دولت او تمامت قبايل جبل و ديلم و امراى ايشان مطيع و منقاد شدند ، و عرب و عجم كمر مطاوعت آن بر ميان بستند ، و او را در جهان از شهرها و قلاع و ابواب خير و مساجد و مدارس و عمارات عالى بسيار است ، و سادات را بسيار دوست بودى ، و با خاندان محمّد صلى الله عليه و آله آشنائى تمامش بودى ، چنان چه مذهب ايشان اختيار نمود ، و خطبه و سكّه به نام ايشان فرمود ، و بيشتر اوقات با شواغل جهان دارى و موانع شهريارى به مباحثات علمى مشغول بودى ، و پيوسته صحبت با علما و صلحا داشتى ، و مسائل نيك مشكل پرسيدى ، و از خود نيز فكرهاى نيك كردى ، و آنچه او را در خاطر آمد بر علما عرض كردى .
از آن جمله : روزى در جامع سلطانيه در مجلس وعظ نشسته بود ، واعظ در فضيلت صلوات كلمات مىراند ، سلطان پرسيد كه چرا با هر يك از انبياء آل او را در صلوات ذكر نمىكنند ، و در صلوات بر ختم انبياء « اللّهمّ صلّ على محمّد وآل محّد » و بي ذكر آل صلوات نمىفرستند ، واعظ در جواب فرو ماند ، سلطان فرمود كه : مرا در جواب اين مسأله دو چيز به خاطر رسيده ، بر شما عرض كنم كه اگر پسنديده باشد از شما انصاف بستانم ، و إلّا غرامت بكشم :
وجه اوّل : آن كه چون دشمنان او را ابتر خواندند ، ايزد تعالى ابتريت را بر خاندان دشمنان او انداخت كه نسل ايشان منقطع شد ، و اگر نيز باشند كسى ايشان را نشناسد و نام نبرد و ذكر نكد ، بخلاف نسل پيغمبر صلى الله عليه و آله كه روز بروز زياده شود ، وهرگز پيغمبر بى ايشان نكنند .
وجه دوّم : آن كه اديان انبياء و ملك رسل ما تقدّم چون در معرض نسخ و زوال و تبديل و انتقال بودند ، امضاى احكام آن على الدوام بر وارث و غيره لازم
هامش
( 1 ) مجالس المؤمنين 2 : 356 .