گفت : يا رسول الله من تو راى در اين كار معاونت كنم ، حضرت فرمود ، بنشين ، و ى بنشست ، بار سيّم همين سخن اعاده كرد ، كسى اجابت ننمود مگر على عليه السلام كه ديگر باره بر خواست و گفت : أنا أنصرك ، من يارى دهم تو راى .
فرمود : اجلس يا علي ، فإنّك أخي و وصيي و وزيري و و ارثي و خليفتي من بعدي . بنشين اى على كه تو برادر منى ، و وصى و وزير و و ارث و خليفة مني از پس من ، قوم از آنجا بر خواستند و گفتند به ابوطالب بر سبيل استهزاء كه : أطع ابنك فقد امّر عليك ، فرمان بردارى پسر خود كن كه او راى بر تو امير ساختند « 1 » .
و اين روايت راى ثعلبى كه امام اصحاب حديث ، و مقتداى اهل سنّت است در تفسير خود در اين آيه آورده است « 2 » .
و اين قصّه از ابيرافع به اين نهج مروى است كه : پيغمبر صلى الله عليه و آله بنى عبدالمطّلب را جمع كرد در شعب كوهى ، و از ران گوسفندى براى ايشان طعام پخت ، و ايشان آن راى بخوردند و سير شدند ، و قدح بزرگى از شير به ديشان داد تا آشاميدند و سيراب گشتند .
پس فرمود : بدانيد كه حق تعالى مرا امر كرده كه بترسانم خويشان نزديك تر خود را ، و شما خويشان نزديك و گروه منيد ، به درستى كه حق تعالى هيچ پيغمبرى راى نفرستاد مگر كه از اهل او برادرى و وزيرى و و ارثى و وصيى و خليفه در اهل او براى و ى تعيين فرمود ، پس كدام از شما بر مى خيزد تا متابعت كند با من بر آن كه او برادر و وزير و وصى و خليفة من باشد ، و از من به منزلة هارون باشد از موسى ، إلّا آن است كه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود ، يعنى : در جميع امور قائم مقام من باشد إلّا در رتبة نبوّت ، چه من آخر پيغمبرانم و خاتم ايشان ، و بعد از آن فرمود : بايد برخيزد در ميان شما ايستاده ، يا آن كه
هامش
( 1 ) تفسير برهان بحرانى 5 : 509 - 511 ح 3 .
( 2 ) تفسير ثعلبى 4 : 465 - 466 .