را معاف دارد ، و به بخشد مرا از پرسيدن اين مسأله ، و سؤال كند از هر چه خواهد سواى اين مسأله ، اين نحو نمايد ، يعنى اراده كند غير اين سؤال را .
پس هارون الرشيد گفت : نه دست بر نمىدارم تا آن كه جواب مرا بدهى ، يا مگر آن كه جواب من بدهى ، بنابر دو احتمال عبارت « 1 » .
پس گفتم : مرا ايمن و خاطر جمع گردان .
گفت : به تحقيق كه امان داده بودم تو را پيش از اين سخن .
پس گفتم : در كلام على بن ابيطالب عليه السلام وارد شده كه : نيست با ولد صلب خواهد مذكّر باشد يا مؤنّث مر احدى را رسدى مگر پدر و مادر و شوهر يا زن را ، و ثابت نيست از براى عم با ولد صلب ميراثى ، و در قرآن به جهت عم با ولد صلب ارث واقع نشده ، و كتاب خدا دلالت بر اين مدّعا ندارد ، لكن قبيلهء تيم و عدى - يعنى : ابابكر و عمر - و جماعت بنى اميه گفتهاند : كه عم به منزلهء والد است ، و اين مذهبى است از ايشان كه اصلى و حقيقتى ندارد ، و از رسول صلى الله عليه و آله حديثى در اين باب نيست .
و جمعى از علما كه به قول على بن ابيطالب عليه السلام حكم نمودهاند ، پس احكام ايشان خلاف حكم قبيلهء تيم و عدى و بنى اميه است .
اينك نوح بن درّاج مىگويد در اين مسأله موافق قول على بن ابيطالب عليه السلام ، و به تحقيق كه او حكم به اين نحو كرده است ، و والى و صاحب حكم گردانيده نوح بن درّاج را اميرالمؤمنين ، يعنى هارون الرشيد در دو شهر كه كوفه و بصره است ، و به تحقيق كه به اين نحو حكم كرده بود نوح ، و خبر كرده شده بود اميرالمؤمنين ، يا نوح بن درّاج خود خبر كرد اميرالمؤمنين را .
پس امر كرده بود هارون الرشيد به حاضر گردانيدن نوح بن درّاج ، و حاضر گردانيدن كسى كه مىگويد به خلاف گفتهء نوح بن درّاج ، از آن جمله سفيان
هامش
( 1 ) كه « أو » بمعنى إلى أن ، يا إلّا أن باشد « منه » .