چيزى كه عنصرى اصلى و يا تكميلى به شمار مىرود كاسته شده ؛ و نه چيزى كه نامحرم و بيگانه محسوب مىشود بر آن افزوده شده است ؛ بلكه همان گونه كه خداوند مىفرمايد :
« كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ »
. « 1 » ممكن نيست بتوان در غير قرآن به چنين ويژگى و حقيقتى دست يافت ؛ بلكه حال هر شخص سخنور بليغى ، هر قدر در بلاغت و بيان پيشرفت كرده باشد ، ميان اجمال و تبيين ، همچون حال مرد دوزنه در قبال دو همسرش است : به ميزانى كه يكى را خشنود كند ديگرى را خشمناك ساخته است . اگر اين سخنور بليغ در ميانهروى در استعمال لفظ و خلاصه كردن سخن از الفاظ زايد بكوشد ، غالبا ناگزير خواهد بود از معنا چشم بپوشد و نهايتا كلام نارسا و داراى معنايى پنهان خواهد بود و چه بسا سخن او در رديف معما و چيستان قرار گيرد . و اگر برعكس ، توجه خود را به حفظ و ايفاى معنا و ارائهء صورتى روشن و كامل از آن معطوف دارد ، سرانجام از ميانهروى و اعتدال در استعمال لفظ خارج شده و به اطناب و تفصيل مىگرايد تا مبادا چيزى از معناى مورد نظرش را از دست بدهد . به ندرت اتفاق مىافتد كه چنين لفظى از بيمارى اسراف و زيادهگويى مصون بماند - بيماريى كه درخشش و شيوايى آن را از بين مىبرد و شنونده را در طول كلام گيج مىكند - به طورى كه نمىتواند تفاوت ميان معناى اصلى و فرعى را تشخيص دهد . فرضا فرد بليغى بتواند در يكى دو جمله از كلامش ميان اين دو امر ، يعنى ميانهروى در استعمال لفظ و حفظ ايفاى معنا ، توفيق و همراهى ايجاد كند ، قطعا در بقيهء سخن خود درمانده خواهد شد و احتمال دستيابى به چنين توفيقى براى بار دوم بسيار اندك خواهد بود ، مگر به صورت اتفاقى ؛ درست مانند اينكه كسى به هنگام جستوجو در خاك و لابهلاى صخرهها پشت سر هم طلا و الماس پيدا كند .
اگر در اين ادعا ترديدى وجود دارد ، بايد به پيشوايان و سرآمدن بيان و بلاغت مراجعه كرد و از ايشان پرسيد آيا تاكنون موفق شدهاند قطعهاى نثر پديد آورند يا قصيدهاى بسرايند كه در همه يا اكثر بخشهاى آن ميانهروى در استعمال لفظ و ايفاى معنا با هم وجود داشته باشد . اين پيشوايان و سرآمدان بيان و بلاغت هستند كه صراحتا
هامش
( 1 ) . « [ اين ] كتابى است كه آيتهاى آن از نزد دانايى با حكمت و آگاه استوار و پايدار گشته و آنگاه به تفصيل بيان شده است . » ( هود : 1 )