امام الحرمين ابتدا اين عقيده را برگزيد ، سپس از آن عدول كرد و در رسالهء نظاميهء خود چنين نوشت : « از نظر ما ، آنچه از نظر دينى مورد قبول و از نظر عقلى و قلبى مىتوان در مورد خداوند معتقد شد پيروى از نظر پيشينيان اين امت است . آنان بر اين عقيده بودند كه نبايد متعرض معانى الفاظ متشابه شد . » « 1 »
برهان صاحبان اين نظريه چنين است : مطلوب آن است كه لفظ را از اهمال و عدم دلالت بر معنايى معين خارج ساخت ، زيرا اطلاق لفظ به نحوى كه هيچ معنايى از آن مراد نباشد موجب ترديد و حيرت مىشود . و ما دام كه حمل سخن شارع بر معنايى سليم امكانپذير است ، عقل به وجوب حمل آن حكم مىكند تا از آنچه از سوى حكيم و دانا وارد شده بهرهمند شويم و او را از اينكه همچون عاجزى ناتوان توصيف شود تنزيه كنيم .
عقيدهء سوم نظر عالمانى است كه در معناى متشابهات قابل به حد وسط هستند .
سيوطى اين نظر را نقل كرده مىگويد :
ابن دقيق العيد « 2 » نظر ميانه را برگزيده و مىگويد اگر معانى تأويلى متشابه با زبان عرب قرابت داشته باشد ، نبايد آن را انكار كرد . و اگر از قواعد زبان عرب دور باشد ، بايد در پذيرش آن توقف كرد و همراه با تنزيه پروردگار به معناى لفظ متشابه آنگونه كه از لفظ اراده شده مؤمن شد . اما در پذيرش آن دسته از الفاظ متشابه كه در محاورات عرب داراى معنايى آشكار و مفهوم است ، توقف روا نمىداريم . مانند آيهء
« . . . يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ . .
. » « 3 » كه تعبير « جنب اللّه » را بر « حق اللّه » و واجبى كه از او بر گردن بنده است حمل مىكنيم .
تطبيق و تمثيل
در اينجا لازم است به تطبيق آراء مذكور بر آيهء
« الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى »
« 4 » بپردازيم .
همهء عالمان ، از پيشينيان گرفته تا طبقات بعد ايشان ، همگى اتفاق نظر دارند كه استواى بر تخت كه همان نشستن بر آن و مكان و جا اشغال كردن باشد در مورد خداوند عقلا محال است . زيرا بنا بر دلايل قاطع و يقينآور ، خداوند از شباهت به مخلوق خود يا احتياج به آن ،
هامش
( 1 ) . الإتقان ، سيوطى ، ج 2 ، نوع 43 : 15 .
( 2 ) . محمد بن علىّ بن وهب بن مطيع ، ابو الفتح تقى الدين قشيرى ، ابن دقيق العيد ( 625 - 702 ) قاضى ، مجتهد و از عالمان اصولى بزرگ . از جمله آثار اوست : إحكام الأحكام ، تحفة اللبيب فى شرح التقريب ، شرح الأربعين حديثا للنووى . ( الأعلام زركلى ، ج 6 : 283 )
( 3 ) . « . . . دريغا بر آن كوتاهى كه دربارهء خدا كردم . . . » ( زمر : 56 )
( 4 ) . طه : 5