استعمال كلمهء ترجمه به صورت مستقل ، اين نوع از ترجمه به ذهن نزديكتر مىنمايد ؛ زيرا سهولت و وضوح بيشترى دارد و در ميان همهء مترجمان و قاريان ، متعارف و معمول است . اما ترجمهء تحت اللفظى به دليل صعوبت يا عدم امكان و پيچيدگى و احيانا عدم وضوح و نيز ، آنچنانكه گذشت ، اقبال اندك مترجمان و قاريان نسبت به آن ، در بحث ترجمه بيشتر به بخشى نظرى تبديل شده است تا شيوهاى عملى .
2 . تفسير متن با زبان اصلى با تفسير آن به زبانى ديگر ، صرفنظر از تفاوت ظاهرى الفاظ ، برابر است . اگر مفسرى در آموزش علم تفسير به خواص ، گروهى از معانى معينى را به زبان عربى كشف و تبيين كند و سپس همان را براى عموم تدريس كند و همان معانى را به زبان عربى عاميانه براى ايشان شرح دهد ، آيا كسى در برابرى اين دو تفسير از نظر معانى و مفاهيمى كه مفسر از متن اصل استنباط و تعليم كرده است ترديد خواهد كرد ؟ و آيا ميان آن دو جز در زبان بيان و ظاهر الفاظ تفاوتى مىيابد ؟ توجه به نكتهء مذكور ما را از اشتباهى كه معمولا از اين ناحيه صورت مىگيرد مصون داشته و در بحث حاضر از ذكر استدلالى مشابه راجع به ترجمهء تفسير بىنياز مىسازد . زيرا مطمئنا آنچه در مورد تفسير يك متن به دو زبان گفته شد در مورد ترجمهء تفسير يك متن نيز صدق مىكند ، و دايما ذهن را به برابرى تفسير يك متن و ترجمهء تفسير تنبه مىدهد .
ترجمه تعريف منطقى نيست
برخى از محققان نگران هستند كه كسى گمان برد ترجمه همان تعريف لفظى است . اما اگر خوب توجه كنيم ، در مىيابيم كه ترجمه به همان معناى عرفى كه مقرر داشتيم به دو دليل ممكن نيست تعريفى لفظى يا حقيقى باشد : اول آنكه تعريف از سنخ تصورات است ، اما ترجمهء كلام تام و قضيهء كامل و بىترديد از سنخ تصديقات است . دوم آنكه تعريف در هيئت خود ارتباطى دايم با امر تعريف شده ( معرّف ) دارد ، زيرا شارح آن است و شرح و بيان در شكل و هيئت با امرى كه مورد شرح و بيان قرار گفته مرتبط است .
اما ترجمه ، همچنانكه گفتيم ، داراى هيئتى مستقل از اصل مترجم است . زيرا مقصود اين است كه جانشين اصل شود و به وسيله آن از اصل بىنياز شويم . بنابراين ، معنا ندارد كه در ترجمه متن اصل با متن مترجم جمع شود . آرى ، تفسير يك واژه به زبانى ديگر اگر صورت و ماهيت آن را در ذهن مخاطب افاده كند ، تعريف حقيقى ، و اگر موجب حصول