عام لفظ ترجمه را از عنوان اين دو كتاب حذف كردهاند . اين نيست مگر آنكه اذهان ترجمه را صورتى مطابق با اصل و بيانى مطمئن از مقاصد و معانى آن مىدانند كه هيچ فرقى با اصل جز در ظاهر الفاظ ندارد . همين حكم را مىتوان در ترجمههاى قوانين ، اسناد بين المللى و شخصى ، و نيز ترجمههاى كتابهاى علمى و هنرى و ادبى كه مىشناسيم ، مطرح ساخت . اين نمونهها آنقدر زيادند كه نيازى به ذكر مثال نيست .
همهء اين سخنان و احكام در ترجمه صدق مىكند ، اما در مورد تفسير نمىتوان احكامى مشابه قايل شد . لذا نه ما و نه هيچكس ديگر هرگز نشنيدهايم كه واژهء تفسير از عنوان يكى از كتابهاى تفسير حذف شود ، بلكه متعارف عكس اين است . يعنى در بسيارى موارد اسم متن اصل كه مورد تفسير قرار گرفته حذف مىشود . در حالى كه لفظ تفسير هيچگاه از عنوان كتاب نمىافتد . دليل بر صحت اين ادعا نامهاى رايجى از جمله تفسير بيضاوى ، تفسير نسفى ، تفسير جلالين و ساير تفاسير قرآن كريم است . آيا براى اثبات مستند بودن اين ادعا همين كافى نيست كه در تفسير اين حقيقت نهفته است كه صرفا تبيينى از متن اصل است ، و نه ممكن است جانشين آن گردد و نه در آن ادعا شده كه مشتمل بر همهء مقاصد و معانى متن اصل است ؟
ترجمه و تفسير اجمالى به زبان اصلى
در اينجا نكتهء ظريفى وجود دارد كه توجه خواننده محترم را بدان جلب مىكنيم . و آن اينكه تفسير يك متن به زبان بيگانه اگر مجمل و مبتنى بر گزينش يكى از معانى محتمل باشد ، شباهت زيادى به ترجمهء تفسيرى دارد . شايد همين شباهت زياد موجب شده است برخى به اشتباه افتاده و ادعا كنند ترجمه تفسيرى همان ترجمهء تفسير و يا تفسير به زبان بيگانه است . اما نظر صحيح اين است كه تفاوتهاى چهارگانه سابق ميان اين دو نوع نيز وجود دارد . بنابراين ، وظيفهء تبيين و روشنگرى اقتضا مىكند كه مفسر معناى اجماليى را كه از بين معانى محتمل اختيار كرده به گونهاى ذكر كند كه اين انتخاب را توجيه نمايد .
اين توجيه به وسيلهء جملات اضافى و افزون بر اول عبارت اصلى انجام مىشود . اين عمل او خواننده را متوجه خواهد ساخت كه عبارت اصل معانى ديگرى نيز دارد كه ممكن است معناى انتخابى در قياس با آنها دقيق و محكم نباشد ؛ و گاه نيز كه معناى جملهاى بر مفسر مشكل مىآيد توقف كرده عجز خود را آشكار مىسازد و بهتر مىبيند