چنين گفت براى انسان قبيح است كه ديگرى را بر امرى توانا ساخته سپس وى را به سبب آن مجازات كند ؛ در نتيجه بر خداوند نيز چنين اقدامى قبيح است . معتزليان گويند قدرتى كه انسان به واسطه آن افعال خود را خلق مىكند مخلوق خداوند است ، بااينكه خداوند مىداند كه بنده با استفاده از اين قدرت چه كارى انجام خواهد داد و چه افعالى را خلق خواهد كرد . روشن است كه اعطاى چنين قدرتى به انسان تيغ دادن به دست زنگى مست است ؛ و نيك مىدانيم چنين كارى براى انسان قبيح است ؛ پس براى خداوند نيز قبيح است . هر پاسخى كه معتزله به اين استدلال بدهند ما هم همان را در جواب استدلال ايشان خواهيم گفت . جواب هر دو استدلال يكى است .
زمخشرى در تفسير آيهء
« . . . فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ . . . »
« 1 » چنين مىنويسد :
براى فوز و رستگارى هيچ غايت و پايانى فراتر از نجات از خشم و عذاب جاويدان خداوند و رسيدن به بهشت رضوان و نعمت جاويدان او نيست « 2 » .
چنانكه ملاحظه مىشود ، اين عبارات به انكار رؤيت خداوند اشاره دارد . زيرا تصريح مىكند كه هيچ غايت و نهايتى وراى بهشت رضوان و نعمت الهى نيست ، و از رؤيت خداوند در آن ذكرى به ميان نيامده است .
اما در جاى ديگر چنين معنايى را به صراحت انكار مىكند . در تفسير آيهء
« لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ . . . »
« 3 » چنين مىگويد :
حسّ بينايى جوهر لطيفى است كه خداوند آن را در قوهء بينايى قرار داده است و به واسطهء آن مىتوان ديدنىها را درك كرد . معناى اين سخن آن است كه چشمها خداوند متعال را نمىبينند و او را نمىيابند . زيرا او در ذات خود برتر از آن است كه ديدنى باشد ؛ چون چشمها آنچه را كه اصالتا يا به تبع امرى در جهتى از جهات چهارگانه قرار مىگيرند مىبينند ، مانند اجسام و اشكال « 4 » .
اهل سنت در پاسخ اين سخن چنين استدلال مىكنند :
پاورقی
( 1 ) . « . . . پس هر كه از آتش دوزخ دور داشته و به بهشت درآورده شود به راستى رستگار شده است . . . » .
( آل عمران : 185 )
( 2 ) . الكشاف ، زمخشرى ، ج 1 : 449 .
( 3 ) . « چشمها او را درنيابد و او چشمها را دريابد . . . » . ( انعام : 103 )
( 4 ) . الكشاف ، زمخشرى ، ج 2 : 54